تُکشِر

شب های ترانه سرودن

گذشته از چشم هایم

دیدن تمام رخ ماهت

از روز های اول برج

سرطان زاست

در تمام وجودم رنگهای دستانت

همچون رنگدانه های بنفشه ی سمی

پخش میشوند 

ومن

سوار بر ون

به سمت رسالت ابدی 

تا انتهای مسیر شکفتن

از سر معلم

میخوابم.

Advertisements

مریخ با غروبی آبی

یادمه شب اول،همون سر شبش داشت گریه میکرد،لعنت به من که این اشکای مثه مرواری نقطه ضعفمن،شاید ایراد از مرواریداس،شاید ایراد از اون صدفیه که مرضی توو‌ بچگی برام خرید و‌گذاشتمش توو سطل قرمز پر از آب و‌تا صب نخوابیدم تا مروارید وسطشو‌ببینم‌که بعد دو‌روز مامانم‌گفت صدفت مرد،من از اولشم لاکپشت میخواستم او روز بخدا.

همون شب بود،بهش قول دادم صبح نشه،گفتم قول میدم دیگه صب نشه،ولی من عاشق نورم،اگه خورشید نیاد من دیوونه میشم توو تاریکی،حالا گیریم که یه بوسه از ترقوه ی خوش تراشتم توو همین تاریکی گرفتیم ولی وای اگه صب نشه.

قبل از اون شب عاشقش شده بودم،قسم خوردم،گفتم‌گور بابای نور،تو‌بخند لعنتی،گریه نکن فقط من به مروارید حساسیت دارم دلم آشوب میشه،قسم خوردم دیگه صب نشه.

به نظرمم هنوز صب نشده،به نظر اون خیلی وقته روشنه همه جا،بعد از اینکه عاشقش شدم کور رنگی گرفتم و شب کوریم تازه داش خوب میشد،بعد از اینکه ازش جدا شدم تصمیم گرفتم برم مریخ،بگم یه تک پا بیاد ببینه غروب اونجا آبیه،شاید دیگه از آفتاب بدش نیاد،شاید دیگه به ملت نگه تو‌چجوری عاشق منی؟وقتی من خودم عاشق یکی دیگه م؟!؟!؟شاید از رنگ‌ زرد و‌قرمز غروب زمین بدش میومده آره آره ممکنه،دقت ک‌ کنین انگار این زرد و نارنجیا یه حال تنهایی دارن،اینهمه میکوبیم میریم اسکله انزلی غروب ببینیم که تا خوده ویلا سکوت کنیم توو ماشین؟دلیلش چی میتونه جز غربت؟جز چرت و بهمان؟

بیا پیش من توو‌مریخ،بیا  ک‌غروب اینجا آبیه،مثه موهات،مثه هوایی ک‌دنبالش میگردیم،فقط ببین اینجا نفس نداریم،منم ندارم که بهت قرض بدم،نفسم گرفت وقتی فحشم دادی توو کریمخان کافه برلین،اینجا فقط غروبش آبیه همین.

كار كلاسيم بوده

در باغ رو به روي كاخ مشغول چيدن اولين سيب سرخِ بهاري بودم كه خبر آوردند در اتاق كسي حاضر شده و به همراه وزيران منتظر بنده هستند،با عجله به پيش آنها رفتم،صحنه ايي دور از انتظار مقابل چشمانم بود،مردي نالان و خونين،زانو زده به پيش درباريان،برايم عجيب بود كه چرا همه در اين زمان در اين مكان حضور دارند!به سمت تخت خود رفتم،نشستم و از مردك پرسيدم چرا اينگونه ايي؟پاسخي نشنيدم،باز تكرار كردم،زمزمه ايي ميكرد ولي متوجه نميشدم،از وزير اول خواستم كه از نزديك تر و با صداي بلند از ازو سوال كند،وي چنين كرد اما باز هم جوابي نگرفتم،در يك لحظه از اينكه اين مردك مخل آسايش من شده،تاخير در برنامه عصرگاهيِ چيدن نمادين اولين سيب سرخ بهار انداخته و همچنين فرش دستبافِ يزد اصل را نيز با اندام خونين خود كثيف كرده،از كوره در رفته،غضبناك گشتم،جلاد را گفتم مغزش بپُكان!وزير روسي مان كه تازه هم خريداري كرديمش گفت علي حضرتا اين بيچاره باغبان همين باغ رو به روي كاخ است،خرس هاي نارنجيِ بچه خوار كه تحفه ي درويشيِ ساكنان زهره بودند،ديروز علاوه بر فرزندان او همسران او را نيز خوردند،اما گويا هم اكنون چيزي كه از زمزمه هاي او متوجه ميشوم تقاضاي طول عمر براي شما را از خداوندگارِ بزرگ دارد،كمي تعجب كردم،پرسيدم پس چرا خودش اينچنين خونين و مالين و به فاك رفته است؟باز هم همان زمزه ها را پاسخ داد كه لابد اينبار هم براي من طول عمر با عزت و محوش را دعا كرده،از كنيزك كوچك تر خواستم آبي به وي دهد و كمكش كند كه وزيرِ همشهري كُنابادي گفت كه علي حضرتا اين وزير تازه پارسي آموخته در ترجمه ي سخنان مردك كمي اشتباه كرده و گويا به فحاشي هاي گسترده زبانِ ما تسلط كافي ندارد،او نميداند دكتر و مهندس و هنرمند گاهي از فحش ناموس هم سوزناك تر است،علي ايهال اين مردك به شما،خرس ها،اهالي محترم زهره،منظومه شمسي،بنده،ايشان،المپيك و هرچي كه هست فحاشي ميكنند،وظيفه خود دانستم اطلاع دهم،مرا ميگويي؟كاردِ زنجان خونم را نميريخت!اي كاش وزير همشهري كُن اينگونه آگاهم نميكرد!به ياد درختان كهن سال باغ افتادم،آرام شدم رو به وزير همشهري كن گفتم نعره مزن هيچ مگو دلم ميخاهد حرف اين شوروي سابق عزيز را باور كنم!

به راستي خوب گفت سعديِ زيبا روي كه ترجمه ي اشتباه به از پايبند بودن خشك به اصل مطلب است!

تمرين زبان

دوست دارم  وقتي واسه خودم كسي شدم،يه آلت بالدار داشته باشم

چون به بالدار بودن آلت خانم ها حسوديم ميشد از بچگي 

ولي الان تازه فهميدم اين بالدار اون بالدار نيس

كام آن

هَو فان ويت يور ماونث (پليز ساكِ ت لوزرز)