آردی آی

هیچ وخت اون روزی که بابا ماشین خرید رو یادم نمیره،به من زنگ زدن!ینی نه که به موبایلما نه،من موبایل نمیدونستم چیه!زنگ زدن خونه منم تازه از مدرسه اومده بودم تلفن زنگ خورد:
=سلام،بفرمایین
-سلام خانوم میتونم با آقای پارسا صحبت کنم؟
=من خودم پارسام؛پسر هم هستم!!
-عه ببخشید پدر هستن؟
=نه شما؟؟
-از ایران خودرو زنگ میزنم بگین ماشین رو بیان تحویل بگیرن
=عه؟:)تورو خدا؟؟:) کی؟امروز ماشین رو میدن؟:)دسته شما درد نکنه!!:)){بسیار هیجان زده و خر کیف و تیتاپ و گل خداداد به استرالیا}
-بگین بیان واسه یه سری از کارا
=ممم:( تا ساعت چن هستین؟بابام 5میاد خونه بهش میگم
-خدافظ
=ینی ماشین رو امروز نمیدن؟
-(بوق آشغال)
بعد این تلفن در جا زنگ زدم اداره مامان اینا
=سلام میتونم با خانوم اسفندیاری صحبت کنم؟
-سلام خانوم بله
=من پسرم!!!!
-(آهنگ انتظار)
=سلام میتونم با خانوم اسفندیاری صحبت کنم؟
-سلام امیر جان خوبی؟
=مرسی
-چه میکنی با درسا؟
=میخونم مامانم هست؟
-آفرین،کلاس چندمی؟
=4رم
-به به چه بزرگ شدی!من هنوز کوچولوییاتو یادمه توو مهد…
=پس چه جوری بعد اینهمه سال صدامو شناختین؟
-ای بابا نا سلامتی من تورو بزرگ کردما!
=بله…مامان نیس؟
-نه
=میشه بگین پیجش کنن؟
-صب کن وصل کنم تلفن خونه بگو بهشون
-(آهنگ)
=میشه خانوم اسفندیاری رو پیج کنین؟
-بله…خانومـــــــــــــــه اسفندیاری تلفن…خانومـــــــــــــــــــــه اسفندیاری تلفن…
{صدای تلفن)
خانوم تلفن دارین از بیرونه،الان وصل میکنم…
=سلام مامان
-سلام اومدی خونه؟
=بله اومدم یکی زنگ زد از ایران خودرو گف ماشین رو بیاین بگیرین بعد گف یه سری کار دارن و اینا…نفهمیدم چی شد.
-باشه
=کی میای؟
-شب
=باشه
-غذا توو یخچاله
=باشه
-درساتو بخون تا میام
=باشه
-بیرون نرو هوا سرده
=باشه
خدافظ
-خدافظ

یه کم که گذشت دیدم بچه ها فراز و مهرداد و ممد و امید اومدن دمه خونه دنبالم که بریم بازی
منم که کلن توو فکر بودم که ینی چی میشه…ماشین میاد امشب؟باید کلی صبر کنیم باز؟تف از بالای سر؟…رفتم پیش بچه ها…اون روز حال بازی نداشتیم یا شایدم من حوصله نداشتم گند زده بودم به حال بچه ها،گشاد کرده بودیم توو پاتوقمون،پاتوقمون یه جایی بود رو دیوار خونه بقلیه مهرداد اینا و فراز اینا و میلاد اینا،اینا خونشون توو برج گرانیت بود!خونه بقلی یه خونه باحال بود که الان که فکرشو میکنم میبینم چه خفن بوده…این پاتوق ما یه جایی بود مثه سر کوچه…اصن دنج نبود…کلی آدم رد میشد…یه تاخچه طوری بود که تووش خاک بود و فقط اندازه نشستن جا داشت اونم واسه 4نفر…اما در عوض درست رو به خونه آرمیتا اینا و ملیکا اینا و خاطره اینا بود که کلن خیلی خوب بودن بماند که بعد ها چه اتفاقات خوبی افتاد و اینا…
اون روز من به بچه گفتم که آقا قضیه اینه طرف زنگ زده و این جوری…اونام گفتن عه؟مگه بابات خودش نرفته ماشین رو بخره بیاد؟گفتم نه،آخه مامانم واسه تولد بابام رفته اسم نوشته واسه ماشین، که ماه به ماه پول بدیم تا بعد یه سال ماشین دار بشیم.فراز گف ماشین چی هس؟گفتم آردی.گف آهان…چه رنگی؟گفتم یشمی.گف یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟گفتم نه راحت باش.گف به آردی میگن جواد مخفی!گفتم آره شنیدم چون به پیکان میگن جواد و آردی چون موتورش پیکانه میگن جواد مخفی…
بعد مهرداد گف اینا مهم نیس بابای منم اول پراید داشت بعد آردی بعد 405بعد پرشیا…بعد یه دونه دوو خرید برا مامانم…بابای تو هم کم کم ماشینش رو عوض میکنه.
فرازم گف ببین بابای منم اول آردی داشت بعد پرشیا خرید بعد واسه مامانم یه ماتیز خرید…اصن مهم نیس
میلادم که تازه اومده بود یه سری حرف زد که کلن چون آدم حسابش نمیکردیم و میخاس پز بده که بابام تویتا کمری میخاد بگیره و اینا گوش ندادیم بهش…
منم پیش خودم باز فکر میکردم که ایول بابا های اینا از آردی شروع کردن الان ماشیناشون بهتره حتمن بابای منم ماشینو عوض میکنه…
ساعت شد و بابام اومد و گفتم اینجوریه…
((کلی اتفاق هم بعدش پیش اومد که الان حوصله ندارم دیگه بنویسم،شاید بعدن نوشتم))

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s