آنتوان بارا

 

 

 چن روز پیش داشتم از خونه میرفتم سمت مترو که برم دانشگا حالا بماند که چه اتفاق های مسخره یی پشت به پشت هم توی مغزه استخونم رخ میداد و من در حالی که داشتم کرفت ورک گوش میدادم قارتانقاه قارتانقاه میخندیدم و ملت به خودشون میگفتن این کسخلو نیگا…و سری به تاسف تکون میدادند…بعضی هم دهانی به تمسخر میگشودند که کلن به یه ورم!

خلاصه رسیدم به مترو و اون فوبیای همیشگی که الان میخام از گیت مترو رد شم نکنه بسته شه به گا برم هم تو فکرم بود…داشتم تصویر سازی میکردم وآماده سازی برای پیشگیری که مسلما نه برای پس گیری… که الان بسته میشه…بسته نمیشه…بسته میشه…بسته نمیشه…بحمدالله بسته نشد!

رفتم سر جایه همیشگی نشستم؛ ایستگاه گلبرگ به سمت آریاشهر یه صندلی سه نفره داره که تقریبا وسطای ایستگاهه جایه من همیشه اون صندلی وسطیه س!که عموما خالیه برای من!

دلیلمم اینه که شاید یه روزی یه خانومی خاس بشینه اگه من وسط باشم نزدیک ترم بهش تا اگه گوشه سمت راست باشم یا چپ…که کلن دلیل تخمییه و هیچوخت تا حالا اتفاق نیفتاده!!

بگذریم

سوار مترو شدم،شلوغ بودا!!!همه قلجام شکست!!

من یه فاز مسخره ایی که دارم اینه که همیشه مسیر های مترو رو چک میکنم که مثلن اگه وخ مترو جدید احداث شد نکنه من بیخبرباشم و اینا…که اینم از روی بیکاریه تو مترو نشات میگیره!!

در همین حین چشمم خورد به یکی از این پند ها مثلن چه میدونم شما چی بش میگین؟؟تبلیغ؟

چشمم خورد به تبلیغی با موضوعیت امام حسین

سمت راستش نوشته بود:

گاندی:من زندگیه امام حسین رو خوندم و میگم اگه هندیا میخان فیلان باس پیرو حسین باشن و اینا…

سمت چپش نوشته بود:

آنتوان بارا(نمیدونم چی چیه مسیحی):اگر ما در مسیحیت کسی مثله حسین داشتیم در همه جا فیلان و اینا….

حالا من دارم هرت هرت میخندم…مردم فک میکنن من دارم مسخره میکنم این تبلیغ ها رو دارن چپ چپ نیگام میکنن…ولی من همون لحظه که اسم آنتوان بارا رو دیدم نا خود آگاه به این رسیدم:

“آنتوان بارا”مانت نتوانست کشید/قرعه فال به نام منه دیوانه زدند

ینی خندیدما…اصن پاره شدم!!!

رسیدم ایستگاه پیچ شمرون و یکی از همکلاسی های دوره راهنمایی خفتم کرد خلاصه ریده شد توو حاله خوشم…اه از دوران مدرسه کلن متنفرم با اون بچه های دوست نداشتنیش!!!

حالا اصن اسم یارو رو نمیدونما!!برگشته میگه خوبی پارسا؟چه خبر؟پیدات نیس؟؟!!!!!!!!!!

آخه من چی بگم؟؟این چه جمله عیه؟پیدام نیس؟؟؟؟!!!نیس تا هفته پیش از 7سال پیش هر روز میدیدمش و باهم اینور انور بودیم…الان میگه پیدات نیس!!!

وختی دیدمش همه اون خاطره های لعنتیه دوران راهنمایی یهو زنده شد…اصن حالم از همشون بهم میخوره…یه مشت بی مغز که دغدغه شون فقط جق زدن بود…تو اون مدرسه گه!آدما نما بودن به خدا…هم دانش آموزاش هم مسولای مدرسه…مثه سگ پاچه میگرفتن…مثه سگ بچه ها رو میزدن…نیس مثلن منطقه زیاد مفرح نشین نبود و اون مدرسه هم دولتی بود فک میکردن حالا که ما پول غیرانتفاعی نمیدیم باس کونمون بزارن دیگه!!دلیل کاملن منطقی!!

 البته خوش هم میگذشت ها…ولی اصلن دوس ندارم برگردم به اون دوران…

خوشبختانه مسیرمون یکی نبود و من فردوسی پیداه شدم و رفتم دانشگا…ولی همچنان حالم از دیروز های جاکش بهم میخوره…

 

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s