Month: February 2014

تناقض

من/ وختی/ شفشه های تو را/ روی پوستم/ حس میکنم/ قلبم به شدت تند میزند/ … تناقضی عجیب اینک رخ میدهد/ : آرامشم مثال زدنیست… ————— *شفشه:( ~ .) (اِ.) موی چندی از کاکل و زلف معشوق که بر روی او افتاده باشد.

Advertisements

عقب کش…

تو بچگی آرزوی داشتن یه ماشین کنترلی داشتم!از این بزرگا…

تو نوجوانی هم آرزوشو همچنان داشتم،البته دلم یه کا300 سونی اریکسون هم میخاست!

الان توو جوانی آرزوی داشتن ماشین کنترلی دارم!از این بزرگا!دقت داشته باشید این بزرگا با اون بزرگای بچگی فرق داره ها!!اون موقع جسه م کوچیک بود فکر میکردم یه چیزایی خیلی بزرگه!مثلن خونه مادر بزرگم فکر میکردم دیگه بزرگترین خونه دنیاس!!یا میدون اتحاد توو نظام آباد ؛خونه خاله اینا، فکر میکردم خیلی بزرگه!وختی فوتبال بازی میکردیم برام سخت بود موقع ضد حمله برگردم چون خسته میشدم!!

اما الان،میبینم واقعن میدون بزرگ نیس…مادر بزرگ که کلن دیگه نیس!

دوس ندارم برگردم عقب…

دوس ندارم بشینم عقب…

مامان بزرگ میگفت میخای بعد مدرسه بیام عقبت؟(یعنی بیام دنبالت؟)؛میگفتم نه مامان

موقع رنگ کردن تخت خواب پسر خالم دوس ندارم عقب وایسم…

دوس ندارم به عقب کشیده بشم…

دوس ندارم بکشم عقب…

از بچگی دوس نداشتم…حالم از این ماشینای عقب کش ِ جاکش بهم میخورد.

عقب نکشیم!بیاین…

 

شهر بازی

چند روزی ست که حس میکنم شهر بازی ام،یک شهر بازیه متروک…

شهر بازی ای که ازش فقط صدایه گریه میاد…گریه ی بچه ای که خداحافظی شنیده…

شهری برای بازی

که

سرانجامش چند صندلیه شکسته و پشمک هایه به چوب مانده…

و چند اسب چوبی که روزی بچه ها رو دور خود میزدند

و تونل وحشت هایی که ملت نه از ترس هایشان،در آن شاشیدن و رفتند…

و فحشای کش داری که از بابت کج بودن لوله ی تفنگ نسارش ….

شهری برای یازی

خسته

با چشمانی خواب آلود

با تصویری از چند چراغ خاموش،روشن،خاموش،روشن،خاموش،خاموش،خاموش،خاموش،روشن

شهری برای بازی؛

هر شهری حتی برای بازی

فاحشه هایی دارد!

دلقک هایی دارد!

کودکانی دارد…

فاحشه ام درد میکند

دلقکم رنگ میخواهد،که ندارم

معتادم،خمار است

مرد َم شرمسار

زن!زنم مریض

کودکانم گویی مرگ شنیده باشند…

شهری برای بازی…

یک شهر بازی همیشه شلوغی دوست دارد،بر عکس من

 

چندی پیش”آدمی”از چرخ وفلک افتاد و مرد…

فراموشش شده بود هــــــــا

یا آنی که در سرویس نه چندان بهداشتی ام خود کشی کرده بود

بگذریم از آن نقاشی که،از بس خریدار هایه نداشته اش را کشید؛به خشکیدگی در سبکش رسید…

شهری برای بازی

دارای رنجر برای بالا آوردن زندگی

مجهز به ترن برای اعتراف به گه خوردگی

ماشین برقی برای زنندگی

استخر توپ برای دزدی

.

.

.

شهری برای بازی

من شهر بازی ام!

 

من حس اسگل کردن پیجر ؛وقتی که او گفت:آقا،میشه رضا صادقی رو صدا کنین؟

من حس دختر معصومی که چشمک نگهبان درب شمالی رو دید

من درهایم را بسته ام!!

بلیط فروشم را اخراج کرده ام!!

مالیات نمیدهم!!

دلم پلمپ میخواهد!!

من بر میگردم به باکرگی…

 

اما خسته

بوبی

 
آخر چگونه از ربّانیت به روبوبیت برسیم؟
روبوبیَت!
رو بوبی َ ت…
هان؟
تو بگو…
بعد از آن چگونه از روبوسی به روپوسی َت برسیم؟
رو پوسی َت…

[روبوسی کُن/روپوسی کَن]