Month: March 2014

Protected: بَه سکس

This content is password protected. To view it please enter your password below:

Advertisements

دوناچار

ناچاری

گاهی اوقات ناچاری!!

ناچار به بیدار شدن،ناچار به خوابیدن،ناچار به حرف زدن،ناچار به حرف نزدن!

آدمایی مثل من دچارن به ناچاری…

یکی رو میشناسم انگار ناچار زندگی کنه…

 

 

خون دماغ

خون دماغ شدن هم عجیب بود برام در کودکی!در نو جوانی!در جوانی!احتمالن در میانسالی و پیری!

نمیدونم چرا،ولی تا الان که عن سال عمر کردم؛دریغا که یک بار هم خون دماغ نشدم!!

یه جورایی برام اسرار آمیزه،فضولی برانگیزه،کونده بازی در آورنده س.

گاهی فک میکردم که خون دماغ شی جذاب هم میشی!و در همین گاه و گوه ها شنیده بودم که:”علی نرو توو آفتاب خون دماغ میشی”؛علی، پسر دایی کوچکم است که خیلی وخت است ندیدمش؛خلاصه روزی دور از چشم دیگران،با آگاهی کامل که اگه برم توو آفتاب وایسم فرجی رخ میده مِن باب خونریزی،این کار را کردم ولی نشد که نشد،نیومد که نیومد!خون را میگوییم!

علت دیگری که فک میکردم جزو دلایل خون دماغ شدن باشه،ضربه بود!اعم از مشت،”لقد” خلقن الانسان،شوت مهلک و محکم به گونه ایی که توپ توی صورت خون دماغ شونده مصیبت کنه!

امتحان کردم،نه اینکه وایسم بگم ملت بزنید و بکنید و در برید!نع!

مثلن توو دعوا مشت میخورد به دماغم،سرخکی میشد ولی در کل تخمشم نبود که بابا یه خونی چیزی…

یا توو فوتبال،توپ میخورد بهش،ولی نع…در حالی که اگه همون توپ میخورد به تخمم خاجه میشدم!البته این دو در مقام مقایسه نیستند ولی به هر حال جان مطلب را بگیرید!

 در پیگیری های بعدی، بعد از تناول کردن های آلات متنوع در این راستا،دریافتم که اگه دست کونی توو دماغت هم خون میاد!این را هم در همان کودکی تا حدود 13سالگی امتحان کردم…نیومد!

این بود که برآن شدم که مطالعم رو بیشتر کنم.

یکی از دوستان هم میگفت که اونای که خون دماغ میشن پریود مغزی َن،و هر هر میخندید!نمیدانم چرا!

و این گونه شد که من مطالعاتم و مطالباتم و مطالواتم رو بیشتر کردم!

واین نوشته هم ته ندارد!

همبستریه فک و دهانی

یه  روز دندون شیری داشته میرفته پارک،تو مسیر میرسه به پیرمرد صاب خونه،میگه سلام پیرمرده ِ پشت پرده،چه طوری؟

و منتظر جواب میمونه…همینطور که منتظر جواب بوده،یهو از پشت سرش  یه صدایی میاد،تعجب میکنه،صدا همینطور داشته نزدیک تر میشده یه صدایی مثله ساییدن دندونا روی هم…

صدا اونقدر نزدیک میشه و بالا میره که دندون شیری بی اختیار شروع میکنه به دویدن و فرار کردن،همینطور که داشته فرار میکرده چشمش میوفته به یه توپ!بله توپ!توپ رو میشوته و به دویدن ادامه میده و فرار میکنه میره خونه…

فردای اون روز که از خواب پا میشه احساس میکنه که جاش یه کم تنگه…دور و ورشو نگاه میکنه و…بعله…خانوم و آقای دندون آسیا نژاد به هم لبخند رضایتمندانه ایی میزنن و یک چیز سفیده کوچولویی هم بینشون از خاک لثه ایی بیرون زده…

تا آخر اون شب دندون شیری رو فکر شومی درگیر میکنه.