Month: November 2017

underground

صد سال قبل وقتی با یه خودکار کسی رو ترورکردن وقتی با یه دوربین کسی تیر خورد،وقتی با یه دستگیره کسی سکته کرد،وقتی با یک نگاه کسی وسط جنگ عاشق شد،یا شاید صد سال بعد وقتی با یه دکمه شهری مرد،وقتی با یه پلک زدن کسی زنده به گور شد،وقتی با یه صدا رباتی عاشق یه آدم شد،تو بدون از صد سال قبل تا صد سال بعد یه سلاح سرد داری،سلاحی که بسته به چشماته که عاشقم کرده،که عاشقم کرده،سلاح سردی که در نگاه اول یه چیز مسخصه ولی تهش تیز مثله دندونات،سفت مثله آغوشت،سخت مثه خودت،باهات حرف میزنه از من میگه،وقتی از من میگه از تو میگه،لحظه ایی که دیگه نخوای بخونیم من زنده به گور میشم،اگه رویا نسازی باهام بال هام چیده میشه،اگه لبخند نزنی بهم چشام خشک میشن و اگه چشم ندوزی بهم قلمم خشک میشه،صد سال دیگه آفتاب پیر شده و تو ولی همچنان نور گیتی رو تامین میکنی،خورشید خونی نمیمونه توو رگاش و تو میتونی خلاصش کنی،صد سال دیگه وقتی داری منو میخونی یه نگاه اگه به دی ان ای من بندازی خودتو توش میبینی،جام جهان نمای تو اون چنتا کروموزوم میشه که از من نگه داشتی،همون قاصدکه خیالت منو میاره و میگه هشت و نیم شبه،واسه ما یکبار در ماه ساعت هشت و نیم میشه،یک بار چهار شنبه،یه بار پنج شنبه،یکبار جمعه،صد سال دیگه امروزش،با لبخندت نفس میکشم،صد سال دیگه امروزش توو همه ی خیابونا برای بار هزارم میبوسمت،صد سال دیگه اندازه صد و دو سال کاغذ داری که مثه دفتر خاطرات میمونه برات که نیازه مرتبشون کنی،صبر کنی واسه بعدانش،که یه حرکت جدید بکنی.

صدسال دیگه الانه،دویست سال دیگه الانه و فقط نیاز داره به تقسیم به نیم بشه و پلک بزنی یه خط روو دستمون بندازی با سلاح سردت،که توو دستات گرم میشه،تا صاف بریم توو چهارصد سال دیگه که اونم الانه،توو تاریخ سفر میکنم وقتی تو نزدیکمی.

Advertisements

شب

شب میشه و ستاره ها دونه دونه چشمک میزنن که زودتر برس زودتر ،تندتر برو تندتر.

شب میشه ماه راهشو میگیره و میره چون دیگه نیازی به بودنش نیست،ماه میره و از اونور کره زمین مراقبت میکنه ولی دلش اینجاس پیش دونفر

دونفری که یکیشون انگار کل جمعیت کره زمینه،ارزش یه خالش اندازه کل جمعیت هند و چینه با کل غنیمتاشون.

از وقتی تعبیر خواباش به غنیمت برگشته،کل غناعم لوور بی ارزش شدن.

شب میشه و جاده خودشو خلوت میکنه،جاده صدا میزنه که بتاز بر تن من،با مرکبت بتاز،جاده هموار تر از همیشه پهن میشه جلوم.

شب میشه چراغای مسیر تمام وجودشون رو میزارن،روشن روشن روشن روشن خاموش روشن خاموش روشن روشن…در حد توانشون.

شب میشه و نزدیک و نزدیک تر به یه جفت چشم میشم،یه نور عجیبی داره چشامو میزنه امان از چشماش،ماشینای جلوم ضد نور میشن و من محکم‌تر پامو فشار میدم،فرمونو ول میکنم و یاده غروب میوفتم،آفتابی که وعده ی آغوش بهم داد قبل از رفتنش،آفتابی دعا کرد سلامتی دعا کرد آرامش دعا کرد لبخند دعا کرد سورمه ایی که یه سورمه بکشم به گوشه ی چشمم واسه درد دوری،شب میشه و هوا گرم تر از آغوشی که منتظره،آغوشی که داد میزنه و یه جفت بازو رو میخونه،شب میشه و باد سراغ از من میبره که زودتر از من برسه،نفساش اینجاس،شب میشه و درختا در کمال تعجب اکسیژن تولید میکنن برامون،میگن ما زاده ی جنگل تن سبزیم،توو شبای روشن اکسیژن میشیم و صب که بشه میعان میکنیم روو تن معشوق و عاشق.

شب میشه و من و تو و یک خلا.

امشب

فردا همیشه فرداس

فردا هیچ وقت نمیرسه،هرچی هست الانه،دیروز اینو بهمن به اسفند گفت وقتی داشت نفسای آخر مهری رو میشمرد،میگفت دیروز که گذشته دیگه همش امروزه،امروز اگه ببوسیش بردی،اگه نبوسی‌باید فردا ببوسی،فردام که دیگه میدونی.

میگفت امروز اگه بغلش نکنی میره واسه فردا،میگفت دیون میدونی چیه؟اگه امروز دستشو نگیری میره توو دیون،اینجام ایرانه وقتی چیزی بره توو دیون پیر میشی براش،ولی اون نیست که ببینه،به اسفند گفت نمیگم سیگارتو ترک کن،اونو بزار واسه فردا،نمیگم برو پامنبریای جیره خور و خفه کن اونو بزار واسه فردا،میگفت به مهری که امروز اگه امید داشته باشه میتونه بیشتر نفس بکشه،میگفت میدونه سوز میاد از پنجره شکسته،میدونه سرد کرده هوا،میدونه دیگه وقتشه ولی تو شمردن رو بزار واسه فردا،امروز فقط تلاش کن واسه نمردن،فردا افسرده شو،فردا زار بزن،امروز نه،اسفند برگشت که دستای قرمزشو رو‌آتیش والور نفت گرفته گرم کنه،یه نگا به بهمن کرد،یه کوچولو چشاش تنگ‌شد و دوندونای نیشش معلوم شد،با صدای گرفته گفت اگه امروز بگه ،فردام میگه؟بهمن دماغشو کشید بالا سرشو تکون داد به پایین،

لبشو گزید که آره،مهری تو نفس آخر گفت شاهرگش،شاهرگش و مرد.

اسفند گفت امروز شاهرگشو با بوسه کبود کنم،جاش تا کی میمونه؟

بهمن گفت فردا.

بی راه

فرمون رو گرفت،کشید سمت چپ،”خ” گفت دیونه میخای به کشتنمون بدی؟گفت نه،خ گفت چیته پس؟داریم عین دوتا آدمیزاد راهمون رو میریم دیگه!

گفت با تو بی راهه مطمئن تره،خ خندید انگار توو دلش یه چیزی به قاصدک خیالش گفت،خ گفت ته بی راهه کجاس؟نباید بترسیم؟گفت نهایتش اینه که از کره زمین میافتیم پایین،خ گفت پس نباید بترسیم.همیشه عاشق این بود که وقتی دلیل منطقی میشنید قبول میکرد،یکی از دلایل عشقش نسبت به خ همین بود.از بی راهه رسیدن به یه ایستگاه،سرشو گذاشت زمین از خ خواست که تکون نخوره،که محاسباتش بهم نریزه وقتی جدی میشه خ هم خوشش میاد انگار و یه چیزی به قاصدکش میگه،گفت صدای قطاره،خ گفت خب؟ گفت باید سوارش شیم،خ گفت چرا؟گفت چون قطار سوت میزنه این جوری سسسووو

خ گفت باشه ولی ماشینم چی؟گفت ماشینت؟خ گفت آره،گفت بیا ندونیم چیکارش کنیم،بیا باهم ندونیم،خ گفت باشه.

سوار قطار شدن و خ رفت سمت جلوی قطار،گفت کجا میری خ؟ خ گفت یه جایی،دوس داری بیا دنبالم،دوس نداری ممکنه بشاشی به خودت،گفت اووکی دوس ندارم بشاشم به خودم پس میام دنبالت،خ گفت واقعا دوس نداشتی بیای دنبالم و به خاطر نشاشیدن به خودت میای؟گفت نه بابا منظورم اون نبود،خ گفت عوضی بهش،گفت تخم سگ بهش،خ گفت لهت میکنم به وقتش،گفت مال این حرفا نیستی،خ برگشت زل زد توو چشاش لباشو گاز گرفت،خون زد بیرون از توو دهنش،چکید رو دست خ،خ گفت همینو میخاستی؟گفت من خون رو با خون میشورم میدونی؟خ گفت اگه این پوست نبود تا حالا هزار دفعه خونمو با خونت شسته بودی،قطار میره توو تونل.همه جا سیاه میشه،هیچ چراغی روشن نیس،معلوم نیس اصلا قطار کجاس،سوت میزنه،تاریکه،خ طم خون ب مثبت میچشه،میخنده توو دلش به قاصدک یه چیزی میگه،گفت توو تاریکی کم خونی دلیل مناسبی نیست،خ گفت من هیچ وقت دلیلی مطرح نمیکنم واسه کارام،تاریکه،خ تند تر میره،میرسن به واگن آخر،تاریکه،خ میره سمت اهرم قطار یهو میکشتش سمت چپ،گفت چیکار داری می کنی؟به بکشیمون؟خ گفت با تو از ریل خارج میشم،میرم به بی راهه،بیراهه های تونل تاریک با تو مطمئن ترن،گفت راس میگی ریل راهزن داره،ما میشیم عیّار بی راهه.

پارت چهار

4.

صب شده،بیدار میشن،آب نفوذ کرده از زیر قایق دختره میگه جرعت،پسره میگه چطور؟دختره میگه میخام ببینم هوا چه قدر روشن شده،قبول میکنی؟پسره میگه کر میشیما،دختر میگه در گوشت من یه چی میگم که اگه کرم شدی آخرین چیزی که شنیدی اون باشه،خشاب بیرون،میچرخونه،توو دهن،میچکونه،میگه بگو در گوشم،شلیک میکنه به کف قایق و نور از سوراخش میریزه رو تنشون،قایقو میزنن کنار و پسر میگه از این روش هم میشد فهمیدا،دختره میگه ممم آره،ولی اونجوری زودتر فهمیدیم،پسره میگه هولی؟دختره میگه تو نیستی؟یه چیزی از توو کوله هاشون در میارن و میخورن،جفتشون لاغرن و معلومه خیلی بنده غذا نیستن،ولی دختره انگار نه،گشنه شه،قایقو کول میکنن و میگیرن بالای سرشون توو بیابون میرن ،خیلی راه میرن،آفتاب داغ کرده قایقو چن وقت یه بار دختره خسته میشه یا دستاش میسوزه،یهو ول میکنه قایقو،میگه بزارنش زمین تا استراحت کنه،ولی سر آخر نزدیک غروب میرسن به یه تپه که از بقیه تپه ها بلند تره،اونو رد میکنن و میبینن پشتش یه مردابه بزرگه،با کلی نیلوفر وحشی،کلی نی شکر بلند هرس نشده،با تصویر خورشیدی که کم کم میخاد غروب کنه،دختره میگه چه جوری ممکنه؟پسره میگه یادته یارو دیشب چی گفت؟دختره میگه گفت تا هزار کیلو متری اینجا آب نیس دیونه،پسره دست میکنه توو جیبش و یه چیزی در میاره میده به دختره میگه اینو از کنار لاشه ماشین پیدا کرده،همون موقع که اون داشته لود میشده و خاکسترای خیس خورده و با بوی نا استشمام میکرده،میگه فسیله،فسیل موجودی که توو سقف اقیانوس زندگی میکرده،یه اقیانوس هر چقدر هم که خشک بشه،هیچ وقت تموم نمیشه،شاید ملت فکر کنن خشک شده و تبدیل شده به بیابون بی آب و علف ولی این چیزیه که ملت فکر میکنن و حقیقت نداره،دختره میگه حقیقت که منم،پسره میگه از چشات دارم تلالو نور حق رو میبینم،خورشید بیشتر نزدیک آب شده و داره پشتش قایم میشه،پسره میگه باید بزنیم به آب،دختره میگه با قایق سوراخ؟!پسره میگه به رسیدینش میارزه،دختره میگه پس من پامو میزارم روو سوراخ تو پارو بزن،میزنن به آب،رنگ آسمون داره عوض میشه داره کبود میشه،یه چیزی داره سرش از آب میزنه بیرون،انگار یه کله قند،ابرا بالا سرش تکون نمیخورن،آسمون شده سورمه ای،دختره میگه همینه لعنتی،پسره و دختره همزمان میگن جرعت،دختره میگه دیگه فرقی نمیکنه،چه مسلح باشه چه خالی،در هر دو صورت داریم میریم رو کوه های سورمه ایی،پسره میگه فقط چند دقیقه رنگا سورمه ایی ن،فقط چند دقیقه وقت داریم،بعدش این کوهه میره زیر آب،ما هم که نصف قایقمون پر از آب،تو خشاب رو بچرخون،فقط یه تیر بزار روش،دختره این کارو میکنه،چشمای پسره رو با پشت دستش میبنده،پلکای خودشو میبنده،لباش رو میزاره رو لبای پسره،لوله تفنگو میزاره رو مخچه پسره،جوری که اگه شانس داشته باشن،تیر اول از مخچه پسره رد شه بعد از یک صدم ثانیه از مخچه خودش،اینجا دقیقا یک نفس قبل از مرگ هر دوشونه،بعدش فرقی نداره شلیک بشه یا نه،اینجا دقیقا یک نفس قبل از مرگ هر دوشونه،یه صدایی از گوش پسره میرسه به گوش دختره”ایس وا زایت، ویندوین سو هندن”.قطره میچکد.

پارت سه

3.

پسره میگه ببین منو و یه بوته بر میداره آتیش میزنه،پرتش میکنه بین بقیه بوته ها،در کسری از ثانیه همه جا نارنجی و زرد و قرمز میشه،واسه اولین باره که زمین داره به آسمون نور میتابونه،شعله های آتیش رو دختره میبینه توو چشم پسره،سایه های نور رو میبینه توو صورت پسره،این شعله ها عجیبه که سایه هم دارن،نوری که سایه داره،رو پوست تن هم سایه بازی میکنن،پسر میگه،اینجا جهنمه،آتیش از این بزرگ تر نداریم،دختره میگه آره آتیشش تا شهر میره،میتونن پیدامون کنن،پسره میگه این جا نه خره،این جا ودستشو میکشه رو چشمای دختره،یه ماشین بزرگ میاد و عقب تر از آتیشا وایمیتسه،میگه تو فلانیی،پسره میگه حساب کردم،یارو میگه آتیش کوچیک تر هم روشن میکردی پیدات میکردم،گذاشتمش اونور آتیشا،آخرشم میگه دیونه ایی چیزی هستین؟پسره میگه چه طور؟یارو میگه تا هزار کیلومتری اینجا آب نیس دیونه.میگه و میره سوار ماشینش میشه و دورتر و دورتر میشه.

دختره میگه چی شد؟پسره میگه باید بخوابیم برو صندلی عقب رو بیار،بلند کن نسوزه،دختره وقتی با صندلی بر میگرده،میگه این چیه دیگه؟پسر میگه ندیدی تا حالا؟دختره میگه دیدم ولی اینجا؟پسره انگشتشو میزاره زیر چونه دختره و کله شو میبره بالا،میگه ماه رو میبینی؟میگه نه،میگه خب هوا ابریه،نباید خیس بشیم،دختره خسته س و بحث نمیکنه،نمیگه که ابر که خوبه،بارون که خوبه چون خودش میدونه که خیس بشن،باد بیاد،یخ میزنن،میرن میخوابن روو صندلی ماشین و قایق رو برعکس میکنن روشون که خیس نشن،دختره میگه خفه نشیم،پسره میگه اگه بشیمم باهم شدیم،ولی نترس نمیشیم،دختره سرشو گذاشته رو سینه پسره و خوابیده اصلا منتظر جوابش نمونده.صدای خوردن قطره های بارون روو فلز داغ دیده ی کف قایق نمیزاره پسره تا صبح بخوابه