نکتار

آنگاه که همه به کلیشه ایی که نامش رویش است سوظن دارند،من با تکیه بر فضایی خالی حُسن ظنی بر آفتابی که برف را روبرویش آب میکند شعر میخوانم،نه از خودم که از او، نه بر خودم که برایش،از مصدق،از فروغ،فریدون و بهمنی،بهمن ماهِ سردیست،اشک منجمد شده و تنها صداست که میگریاند،نه تصویر و نه نوشتنی،صدا هرگز تکراری نمیشود،تا به حال به این فکر کرده اید که از بیست و چند سالگی تا زمان پیری صدا همان صداست؟تغییر نمیکند،هر آنچه من رنگین تر و‌سخت تر و‌مغرور تر،هر آنچه او دور تر،هر آنچه لفافه ها بیشتر که کسی نفهمد مبادا؟من عاشقم بگذار بفهمند،اما خودمانیم سکرت حالش بیشتر است،بگذریم کجا بودم؟هان صدایش،برای صدایش اینسپنی نیاز است،دروغ چرا وقتی خواب بود صدای نفس هایش را ضبط کردم،دروغ چرا برایش هرروز بیدار میشوم،داشتن معشوق نیازم هست،دروغ چرا،پنهان چرا.

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

w

Connecting to %s