Month: January 2018

باورم نمیشه هنوز

برای علی رسولی

پسری که نباید امشب میمرد.

حیف

بازم ممنون بابت تیزر (من به این جنازه قول داده بودم)

Advertisements

واژه ها

ترمینولوژی زبان نوشتاری من به طرز عجیبی روز به روز داره در سمتی گسترده میشه،دیگه واژه ها معنی داخل فرهنگ لغت رو‌ نمیدن، این علم به نظرم در تمام کلمات عاشقان به شدت پارادوکسیکال پیش میره،هرچند از قدیم واژه هایی بودن که باعث سردرگمی محقق های این رشته بشن،الان واژه های مثه ازت متنفرم در زبان فارسی، یا بچ در زبان انگلیسی یا همین بلبل در زبان من ضربه ی جبران نشدنی ولی در نوع خودش چالش برانگیزی به این قضیه وارد کرده، اگه یه روزی قرار باشه ترمینولوژی زبان من واکاو‌ی بشه تنها کسی که میتونه عالمش باشه و تمامش رو بدونه اونه

ساکِ ت لوزرز

پشت من حرف میزنید؟!

خب بزنید.

منم میرم ساز میزنم اونم ساک میخره میریم دبی!

بعد من ساز میزنم اون شعرای خودشو که واسه خود خودیشه رو با لحن دکلمه گونه ایی میخونه و به آدمایی که ازمون بدشون میاد فاک‌نشون میده که یاه یاه یاه من حتی پشت توصیه دارو‌ شعر دارم شما ندارین، قاه قاه قاه من یکی هس که عاشقمه شما دست خرم ندارین، قارتانقاه قارتانقاه

والا عصبیم کردی نبش قبر سه سال پیش میکنی وقتی روو استیجم و خوشال حالمو بگیری؟اون آدمه که یاوه گفته عزیزجان زبونش درگیر بوده دقیقا همون لحظه!گفتم حافظه م خوبه،خیلی!

من برم پولامو جم کنم ساز بخرم واسه خودم بزنم واسه دلبرم بابا کیرم توو اون مغز نداشتتون!

آویشن

اینجا از خون کسی لاله نمیروید

رنگ از قدح جام به دستان

گر قطره چکد

کسی واژه نمی گوید

اینجا پا قدم هیچ نفر، برف نمیبارد

تصمیم به رفتن که بگیری

در آتش افروخته به شهرم

ققنوس نمیزاید

اینجا در نظران زمینِ دود است

آسمانش در شب

بی ستاره

باد و بورانش نیست

زیبا

برای رفتنت همیشه زود است

کابوس شماره هفت

کابوس شماره هفت

رفتنِ

کابوسی که واسه دیدنش حتی نیاز به خوابیدن ندارم.

واسه فرو رفتن توو زمین سرد تهران تا زانو تا کمر تا گردن نیاز به خوابیدن ندارم.

واسه کر شدن از سکوت این کابوس حتی نیاز نیست صدای ضبط رو زیاد کنم.

هیچ کس به جز من نمیتونه از این کابوس بترسه، حتی اگه با تمام لحظه های سپری شده ی سلولام همزاد پنداری کنه.

کابوس رفتن کابوس منحصر به فرد منِ.

رفتن با خودش یه انتظاری میاره که نگم بهتره.

کابوس شماره شش

اگر میخواهید بترسید همراه با گوش دادن به ترک زیر همزاد پنداری کنید.

. It’s Natural To Be Afraid

اگر نمی خواهید بترسید همزاد پنداری نکنید.

مکان نا مشخص، زمان نا مشخص، من 18سالمه.

نشستم پشت یه میز و منتظرم که برام چیزی بیارن که بخورم، خیلی گشنمه، انگار خیلی وقته چیزی نخوردم، اصلا نا ندارم بلند شم برم دنبال خوراکی بگردم، ولی میدونم که قراره یکی یه چیزی بیاره من بخورم، استرس اینو دارم که حالا که من خیلی وقته چیزی نخوردم یهو نمیتونم غذا بخورم، معدم و گلوم جواب نمیده، پاهام اصلا جون نداره، فک میکنم که نکنه از گشنگی بمیرم و همین موضوع میره توو مخم و فاز مرگ بر میدارم،منتظرم که یکی یه چیزی بیاره،هیشکی توو دیدم نیس،اصلا نمیدونم اینجا کجاس، درست لحظه ایی که تلاش می کنم بخوابم که حدااقل توو خواب بمیرم یکی یه پرس ماهی میاره برام، فاک من اصلا نمیتونم ماهی بخورم، حالم بهم میخوره،اونم این ماهی چه بوی گندی میده!دارم بالا میارم، یادم میافته که چیزی نخوردم که بخوام بالا بیارم، ولی انگار یه چیز خیلی بزرگ و لزج داره میاد بالا فاک دارم روده هامو بالا میارم، دارم خفه میشم، معده مو بالا میارم، چشام از حدقه زدن بیرون، هیشکی نیس کمکم کنه،پس مرگ این شکلیه؟چرا تاریک نیس پس، کیسه صفرامو بالا میارم، چرا رنگیه همه چیه؟چرا تیره نیس اینجا؟کبدمو بالا میارم، سرفه م میگیره و از گوشام هم خون میاد بیرون،یهو یه آینه جلوم ظاهر میشه.

بدون عنوان

موهاش بلند و سیاهِ، لعنتی مشکی ترین گیسوییِ که تا حالا منو محو خودش کرده، بلند و سیاه، طبیعی ترین حالت رو داره وقتی صبح میشه، من حتی نمیتونم براش شعر بگم وقتی چشای درشتشو میبینم، ناخوناش بلند و مرتب و سیاه، موهاش بلند و فر و سیاه، تیشرتش بلند و زیبا و سیاه لعنتی!

بارها به این فکر کردم که چجوری ازش خواهش کنم که از نزدیک بهم خیره بشه تا سقوط آزاد از ارتفاع هزار پایی رو تجربه کنم و هر دفعه ترس از ارتفاعم بیشتر شد که نگفتم بهش.

حتی یادمه یه بار با هم تا ته دریا دویدیم، از روو آب، فیلمش هست، یه بارم پشت جت اسکی یه جوری چسبیده بود بهم که داشتم با خورشید غروب می کردم واسه مردمان سرزمین های دیگه، سرزمین های اونور دریا، من که میگم پشت اون جت اسکی سیاه اون دریا بزرگترین اقیانوس راه شیری بود.

پوستش خوش رنگ ترینِ بدون سولار مولار، صدای آبادان رو میتونی توو تنش بشنوی وقتی داره به عنوان دوستت باهات میرقصه و تو فکرت جای دیگه س!

اون کارگردانِ منِ، تا صد سال دیگه هم همینه، من سعی کردم توو کار خودم وظیفه عروسک گردانی رو بهش بدم که جامون عوض شه ولی در نهایت اول اون کارگردان من بوده!

از حق نگذریم دست پختش واقعا عالیه، اینو هر کسی که غذاشو خورده میگه، حتی پریسا که اونروز به غذایی که برام اورد دمه شرکت ناخونک زد، گفت به به چه دستپختی داره!

از فاک سیچوعیشن هامون نگم، میگن آدم ها رو توو تایم های عجیب و سفر و شرایط سخت بشناس همینه، آخ آخ تلفنش گم شده بود و من چقدر خدندیم اون شب، یه بارم اشتباهی توو یه جمع گفتم خب بچه ها جم کنید بریم خونه ی ما!!جاان؟!خونه ی ما؟؟! ببخشید خونه ایشون! و اونم گفت اختیار دارین امیر جون خونه خودتونه!

موهاش خیلی بلندِ موهاش خیلی سیاهِ ، اون بلک ومن زندگیِ منِ.

اینکه تا میبینمش بی مهابا میپره توو بغلم برام خیلی دوست داشتنیِ، اسمش هم اسم اولین عروسک زندگیه منِ، وقتی بهش گفتم یه لبخندی زد که عن آقا!

اولین عروسکم یه چیزی بین خر و گاوِ، و از قضا خیلی هم بامزه س، خیلی هم دوست داشتنی!

اون دوست دختر منه! نزدیکِ دو سالِ، هیچ وقت نفهمیدیم دقیقا از کی با هم دوست شدیم، و از همه مهم تر چرا با هم دوست شدیم!

من نوزده خرداد بهش تبریک میگم، اون ولی اعتقادش بیست خردادِ، و من هر سال درکش نمیکنم که چجوری به این تاریخ میرسی و هر سال بی نتیجه بلند بلند میخندیم!

از ماه خوشم نمیاد، چون اون ماه رو قبل از من دوست داشته، اون شاید تا حالا ندیده پشت پاش یه جای ماه گرفتگی هست، منم به روش نیاوردم تا حالا!

هر وقت میریم شهرشون بهترین و خفن ترین رستورانا مارو میبره، که باورم نمیشه مگه جایی به جز تهران هم میشه از این غذاهای خوشمزه خورد! جدیدا یه ام وی ام هم خریده که چون خودش علاقه ایی به رانندگی نداره طبعا من باهاش گاز میدم!

تنها دوست دخترمه که چند ماه از من کوچیکتره! دختره زمستونِ ولی گرم ترین آغوش رو داره!

من عاشقش نیستم.

اون عاشقم نیست.