Month: February 2018

پولسار

دشت مشوش یا شکارچی قاتل

تدی باندی یا زودیاک

فرقی نمیکنه من از کودوم یکی تقلید کنم،یا حتی در جهان موازی ممکنه اونا از من تقلید کنن به عنوان یه گلابی خندان،مهم اینه که بین من و‌او پدیده پولسار اتفاق میافتد و همه میمیرن،همه،زنجیره ایی ترین پولسار تاریخ تلاقیِ چشمانم و چشماش -که امان از آن ها- بود. پولسار قبلی بین نورون ها و پولسار بعدی بازوانمان.

گفتم‌ فرقی نمیکند بیجه یا حنایی

از این شدت همه میمیرند،همه

Advertisements

نامه رسید،دمت گرم

عطری که تورا وادار به شعر می کند

به سمت ظلمت هل میدهد

در طلوع خورشیدی که مشرقش

انتهای مردمک چشمانیست

که تا ابد از تیر مژگانش در امان نیستی

درست ورودی این غارِ سیاه عطرآلود

پیرزنی زیبا

با موی سراسر سپید و چشمانی سرخ

به جای عصای چوبیِ منبت کاری شده

با تفنگی ایستاده

با دستمالی سیاه

با کیسه پولی سیاه

پر از

اِتِر

برای کرلی

میشه بدون به کار بردن هیچ کلمه ایی شعر گفت.

میشه بدون استفاده کردن از رنگ نقاشی کرد.

میشه چشم نداشت و همه زیبایی ها رو‌دید.

و متاسفانه

میشه لحظه ی بوسیدن یک نفر،به نفر دیگه ایی فکر کرد،کاش هیچ وقت موقع بوسیدن نفری چشمامو باز نگه نمیداشتم،چون بعد از اون هر وقت موقع گره خوردن آغوشم با آغوشی چشمامو بستم،استخون گونه ایی جلوی چشمام شکل گرفت که تمام لذت سکس رو‌ازم گرف،از اون لحظه خودتو یادت میره،برای رهایی از عذاب وجدانِ مسخره ایی که داری تلاش میکنی که فقط طرفت ارضا شه و چیزی نفهمه،خودتم یا میای یا وقتی میپرسه آفی؟میگی نه عزیزم یکم خسته م امروز.

کاش میشد آدم خودشو گول بزنه کِرلی، کاش میشد شایعه بود وقتی همچین چیزی رو‌خودت راج ب خودت میگی،کرلی.

برای پرستار کرلی از طرف هانس شکست ناپذیرش که روزی با بستن چشمش باعث گسیختگیِ شب شد، شعر گفت،بوسه زد و به دلیلی نا معلوم مرد.

کهکشان راه شیری

نفسم در کهکشان راه شیری

میگیرد

بی تو

من همان مردی که

تا آن طرف رود خانه زیر آبی شنا میکرد

در تلاطم این برکه

تنها ماهیان سرخ از خون تو

زنده میمانند

من مَردم لعنتی

مرد

این شعر خیلی زیاد بود،اما الان یادم نمیاد،اصن روزای زوج یه حالیم،کلی ایده دارم که براش بنویسم،اونطوری میگم اگه اینو بخونه بهم زنگ میزنه میگه لعنت بهت امیر،منو با نوشته هات عاشق کردی،لعنت بهت امیر! ایده م رو سعی میکنم یادم بمونه،میرم سر تمرین از روی تمام چشماش امان امان از چشماش میزان سن میکنم براش تاتر میسازم،میدوعم میپرم،داد میزنم اخم میکنم،نصف شب میرسم خونه و فاکِ خوابم،فردا صبح هیچی یادم نمیاد.

داستانای روزای فرد هم باحالن،‌ اما خب اگه بخونه حتمن یه حرکتی میکنه،خودمو گول میزنم که لابد نمیخونه،ردیفه،اما خب به هر حال خودش نمیدونه انتظار چیو‌رو‌باید بکشه چون یه رازِ که فعلا بین من و منِ یکم دیکه فقط اونه که میدونه.

همنوز نمیدانم،خودکشی بود یا تصادف

نمیدانم، او لیوان شیر مرا برای خودکشی انتخاب کرده بود یا واقعا تصادفی رخ داد.

صبح بدون صدای دختر همسایه از خواب بیدار شدم، هوا ابری بود، به او فکر کردم، به اینکه یک تخم مرغ نیمرو کنم یا نه هم فکر کردم و نکردن را انتخاب کردم، صدای شر شر بارون نزاشته بود تا صبح بخوابم،البته که در این بین زمانی را هم خوابیده بودم، حالم گرفته بود و میدانستم او باران را دوست دارد و اینکه من حالم گرفته است بابت باران را هم چون لج باز است بیشتر دوست دارد، قبل از زنگ زدن تلفنم آلارمش را خاموش کردم،به خوابم فکر کردم، تلفنم را برداشتم که بهش بگم ببین تخم سگ توو خواب من چه گهی میخوردی؟ خوابم را مرور کردم، نهنگ های قاتل، اقیانوس، سرعت، نفس تنگی،سوزش چشم، آب شور، ارتفاع، این ها تمام کلید واژه هایی بود که از خوابم یادم میومد به علاوه ی او، اما یکی از لذت بخش ترین خواب های طول و عرض دوران زندگانیم بود، حتی از اون خواب شیرین که قبلا برایش گفته ام هم شیرین تر، ترجیح دادم چیزی نگویم بهش چون میرید توو لذت خوابم، شاید کمی کرم داشته باشد اما کمی هم حق دارد چون او ندید و من دیدم،به خوابم بیشتر فکر کردم،هنوز زمان داشتم، نهنگ های قاتلی که با من دوست شده بودند و فقط به من سواری میدادند، به من یاد دادن که چجوری زیر آب نفس بکشم، من از اسپیس ایکس براشون گفتم و اونا از نژاد برترشون توو یه سیاره دیگه، او هم گوش میداد،اصلا من عاشق همین گوش دادنش شدم، اینکه حرفی را که بلد نیست الکی گوز گوز نمیکند، من میترسیدم که موهای بلندش نزاره درست حرفم به گوش هاش برسه و حسادت کردم و اونم لبیک گفت، موی کوتاهش زیر آب قشنگ تر هم هست،هرچند یک حرکت خز کرده ولی اوست دیگر اوست، لیوان شیرم را برداشتم، مادرم پنجره را باز کرد و گفت عجب هوایی، چشم غره ایی به سینک ظرف شویی رفتم، آمدم شیرم را بخورم که ناگهان از گوشه ی گونه ی راستم، شاپرکی به دیواره ی لیوانم خورد و روی سطح شیر شناور شد، یک لحظه هزار سال گذشت، مثل آنروز که…

دیگر لیوانم را نگاه نکردم، حتم داشتم که مرده است و تا هنوز نمیدانم، او لیوان شیر مرا برای خودکشی انتخاب کرده بود یا واقعا تصادفی رخ داد.

کور شدم کور

فهمیدم که به این رنگای قرمزی که جلوی چشممو گرفت یهو میگن کوری.

تا قبل از این همه ی چشم در حالت باز و چسته بودن پلکا آبی بود،گاهی هم سبز.

البته ممکنه رنگی که از نظر من قرمزه از نظر شما بینا ها، یه رنگ دیگه باشه، با نگاه بالغ خودتون رنگ ها رو قضاوت نکنید، همه دنیای من عاشق سفید و خاکستریِ.

دست راستشو از روو دنده برداشت و دست چپمو گرفت، بعد گذاشتم روو چشمام و به یه دنیای دیگه سلام کردم.

سلااااام زیکموس، سلاااام لیستوک، سلااام چنگ های قشنگ سرخ

توو دلم گفتم تورو خدا نرو دنده سه، رفت، ولی نه با دست چپ.

هی ماری من عاشق تو شدم وقتی بار اول …

ماااااآاااری، من بین شیار انگشتاتم، درست بین سبابه و شصت، وقتی دستتو مشت میکنی تا عمق وجود شنا میکنم، تو شنا بلد نیستی، واسه همین غرق نشدی توو من، دستتو که باز می کنی من با یه حرکت میام به سطح روح، ماری تو میدونستی فصله ی این انگشتات درست اندازه چشم راستِ منِ؟

آدمای کور همه ی تنشون چشمِ، یا حداقل من اینجوریم.

چشمام باز روو دستام و با سرعت میره توو موهات، موهای بلندِ مواجِ خطرناکت. موج بین من و تو یه عنصریِ که همیشه وقتی بهت فکر می کنم همزمان دارم به اونم فک میکنم. اصلا ماری من فک میکنم که تو موجی، یه موج بزرگ که هیچ جوره شکسته نمیشه، یه موج بزرگ که من توو دلش جا میشم ، اون به حرکتش ادامه میده و من از اونور دلش میام بیرون، دوباره از یه سمت دیگه، من تا قبل از طوتیای لاک مشکیت موج سواری نکرده بودم، یه موج بزرگی که از انواع و اقسام موجای فرابنفش و فرو سرخ تشکیل شده، موجایی با هرتز بالا و پایین،شاید آخر همین متن یه شعری هم راجع به موج های بلند ماری گفتم، موجا بهم تنیده شده واسه همین ِ که اینجوریِ، اینکه چجوریِ رو هم فقط من میدونم، نه خودش حتی.

مجبورم با چنگ و دندون به جنگ امواجش برم، ایندفعه خشن تر، ایندفعه محکم تر، من تنها کسیم که تمامِ تمامِ تنشو با دستام، با پشت پلکام دیدم، از اون کوهِ نِیزان تا تپه ی حیناج، از اون دره ی ترسناکِ نوستُن تا دریاچه ی آب شور فار، از جنگل اسرار آمیزش تا غار سکوتِ وطن، من همه جا رو مثه نوک انگشتام بلدم، من همه جا رو مثه پشت پلکام بلدم.

دوستت دارم.

ماری من خلع سلاح شدم، دندونام ریخت، قلبم افسار گریخت، ناخونام سست شدم از بس توو آب شور موند،پاهام قطع شد، ماری نامردی زدی تیرتو، اهل عمل بودن به نامردی نیس، من با یه لشکر اومده بودم به جنگت، با یه لشکری که خودم واج به واجِشو از دل آسمون و عمید تراشیده بودم، ماری اهل عمل بود، من خلع کلمه شدم، من توو فضای خلاء هم حرف واسه گفتن دارم، اما هیچ وقت فکر نمی کردم توو تختی که تخت نیس، بین امواج ابر های سفیدی که در هم زخم خورده ن از پیچش مار ها ، سکوت کنم، بلرزم، بیافتم.

ماری موج است

موجی به طولش که تاری

گاهی

تلخ به بلندیِ یک روزمَرگی

و شیرین به کوتاهیِ زلفی که بر آمال من نقش بست

بر ذهن تاریخِ هنر

گاهی

به موجی که لبخندت از اشک سرازیر

به سختی که جُورَش از تن همی نتابیدن

ماری موج است

تمام قد اما

ناتمام

به انتهای به نهایت

با سرعت

اما بی من

که با سرو مجنون به جنگ زمان میروم

شبم صبح شدم کنارش و من آفتابی ندیدم، خورشید با تن سفیدش بین بازو های من بد بخواب شده بود، و من از حرارتش مجبور بودم تکون بخورم،کور بودم و نمیتونستم درست ببینم رخش کجاست، می پریدم و باید حواسمم جمع میکردم، قرار بود برف میاد و من نباید لیز میخوردم،قول داده بودم برف میاد، اومد، قول داده بودم یه شبی بالاخره میاد که صبحش توو بغل من بتابه، رسید، زودم رسید، من کورم و لبای اون سوی چشمم، من کورم و جایی جز پناه گاه ابدیش ندارم، اون فک میکنه بیناس و به درو دیوار و میز میخوره، میگم که فک میکنه میبینه، من کورم و به هیچ جام نمیخورم، اینا همه اسمه، من هر چیزی میتونم باشم و اون هم.

باید چشمامو تنم کنم و با سرعت بدوعم، اگه ندوعم نمیرسم،این انگشتا همه جا رو خوب بلدن، همینان که از نورون هاش یاد گرفتن چجوری بخوابن روو کیبورد،اگه عشق آدم توو دستش باشه میمیره، اگه دستش باشه دیگه خیالش راحتِ، استرس نداره، من بازیگرم، روز مرگمِ اگه برم روو صحنه و استرس نداشته باشم، برم روو صحنه و خیالم راحت باشه، این خیال راحت فرق میکنه ها خنگ، اگه دستش باشه میخورتش، تموم میشه، آدم باید حواسش به عشقش باشه، از دور، از نزدیک که کاری نداره، از نزدیک که اونم عاشق تو میشه خیلی راحت، از دور مهمه، باید کم کم رخنه کرد، از یه نورون یا یاخته ی عصبی،از یه سلول انفرادی تا تبدیل شدن به کنسر، این کنسر اون کنسر نیستا خنگ! فک کردین دیگه تلفنا قط شده و نمیشه بهش زنگ زد؟هر شب، دیگه نمیشه فیس تایم کرد؟هر شب، دیگه نمیشه تکس داد؟ هرشب، چرا میشه، اما میشه مثه بقیه، بقیه کور نبودن، اینه فرقش.

عاشق شدن راحتِ، خیلی راحت، اما عاشق کردن سختِ، عاشق موندن سخت تر، نزدیک هر چیزی بشی جذابیتش بعد یه تایمی کم میشه، اما اگه از دور خوب پرورشش داده باشی اون موقع وقتی نزدیکشی باهم رشد میکنین و هر لحظه یه آفرینش جدید منتظرتِ، من نمایش میسازم میفروشم به شما، حوصله م زیادِ، واسه یه حرکت ماه ها زمان میزارم، نمایش بسازین، دنیای واقعی بهت اجازه ساز زدن نمیده، وقت نواختن،اما نمایش واقعی تر از مستند درست میره همونجایی از مغز که باید، همونجا بساط نواختنشو راه میندازه،حتی اگه یه نت هم بلد نباشب،میره پشت پراید سفید،پشت رفیق.

من نمیبینم جز تو، رسیدیم فلامینگو؟