حالِ من

سخت در چشمانم میسوزد این هوای سنگین که گویی باز چهارشنبه است، او چنان با قدرت آرشه را روی سیم ها جا به جا می کند که این غلیظ دود خاکستریِ حاوی عطرِ دستانش، میل به عروج و فرود ندارد و می شود چشمان بیچاره ی من مقصدش.

رخ به سمتش می کنم و می پیچد صدای مادر بزرگِ دوران کودکی در گوشم ، انا انزلناه في ليلة القدر، تیر می کشد چشمان بصیرتم و دودِ سازش از رگ های روی دستم میدوند به سمت شش ها، همان ریه.

شب قدر را خواب نماندم و قطره شدم روی کویر خشک پیراهنش، جوی شدم روی تنش جاری،شب قدر را گریستم در چرم تنِ حیوانی مصنوعی.

این من بودم، سرحال و بازیگوش میان رگ هایش، من بودم جسور و بی پروا در خلاء میان بافتیِ مغزش حاکم، اکنون دودِ معطرش در تن من کام میگیرد و شش هایم به فرمان خالی باز دم.

من حالم عجیب است، قبلن عاشق شده ام،فارغ. اینبار توصیفم برای انگشتانم هم آسان نیست، با اذانِ ظهر امان میبرم از چشمانش به شبِ قدر، هرمونوتیک بوسه های عجیبش تازه روشن در کبودیِ دندان هایش زیر پوست تنم نور می دهند.من حالم عجیب است، یادت است اسبی که چند روز قبل از او نوشتم؟من حالم عجیب است، عشق می نامَمَش، حسم به ماه به اوست، از لبه ی بالکن عریض کودکی تا فقط یک دستِ دیگر فاصله تا کشیدنش سخت در آغوش، به قول او تنگ در آغوش.

شاید حال پیرزن مایاکوفسکی، پیرزنی که آخرین سرباز برگشته از جنگ،فرزندش نیست.

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s