Month: March 2018

ادامه ی سخت

برای من که سال ها پیش از خانه ی اشرف خانوم به نیت مستقل شدن فرار کرده بودم تا برای خودم بزرگ شوم و در پس آن کسی، تجربه ی عجیبی بود.

هنگامی که دیدمش روشوییِ خانه ی قدیمیِ دوستم تبدیل شد به یک باغ، مسواک ها یکدیگر را در آغوش گرفتند، همزمان در اتاق بغل که چندان از عطر ما خالی نبود، بالش ها. پتو هم که فقط یک دانه بود در خود پیچید.

من دچارش شده بودم، اما میدانستم شاید هم نمی دانستم که از دست دادن خیلی راحت تر از به دست آوردن است، فرقی نمی کند در چه زمینه ایی، می شود در یک قمار به راحتی پول از دست داد اما به دست آوردن برگ برنده کار چندان آسانی نیست، می شود دل را باخت اما پیروزی بر اعماق خونِ مشکیِ آدمی که در رگ های آبی جریان دارد و به پمپی سرخ میرسد کار هر کس نبود کوفتنِ خرمنش، خرمنی که با جان و دل توانی کاشت و با خوابی توان آتش کشیدنش را بیش. من میتوانستم به راحتی استقلالی را که در چنگم بود، با لبخندی که قلبم را میفشرد و دستم را باز، از کف بدهم، اما برای او توان مستقل شدن همچون کوهی از آهن بود که باید فقط یک سانتی متر جا به جایش می کرد. من دچارش شده بودم و او هر بار با شخصیتی متفاوت مرا مجذوب، منفور، مغذوب، مجهول، محبوب، مکتوب و عاشق خودش می کرد، اول دختری مظلوم که هیچ وقت شروع کننده ی حرف نبود و فقط گوش میداد، دختری که از بهره ی هوشی اندکش تمام استفاده را برده و به روی خودش نمیاورد که چقدر در دل چیز دیگری دارد. دوم پسری پررو، تغس، گستاخ و پر هیجان، پسری که اگر لحظه ایی از او غافل شوی تمام گلدان ها و بشقاب ها را میشکند و در همان غفلت نا به هنگام رخ داده، با ترفندی که فقط از دست های کوچک نه چدان ظریفش بر می آمد تمام خانه را رنگ میزد، رنگی که فقط آن دست ها می توانست بسازد، بار ها وقتی در شخصیت اول بود گفته بودمش که اینقدر نگو دست هایم لطیف نیست، عجیب بود، در هر حالتی میزان خشن بودن تنش متفاوت بود، سوم کسی که عاشق دیگری بود، با یاد او سطح مریخ را منجمد کرده و با دستان او روی چشمان من پاتیناژ می کند، من عاشق او بودم و فرقی نمی کرد او عاشق کیست، مهم این بود که او معشوق من بود، من دچارش شده بودم و کاری از دست او برایم بر نمی آمد، از وقتی گفته بود من هم همینطور من حتی متوجه منظورش هم نشده بودم، من حتی نپرسیدم او هم خودش را نمیبیند؟یا او هم مرا نمیبیند.

(اگر پست قبل را دقیق نخوانده باشید این پست را نمیفهمید)

Advertisements

سخت

سخت در گیر پیدا کردن تناسب میان بافت های تار های صوتیِ درون حنجره ام بودم،رو به روی صیقلی که همیشه فکر می کردم خودم را در آن میبینم، مسواک صورتی و سورمه ایی هم دیگر را در آغوش گرفته بودند، ما لب های هم را بوسیده ایم بیش از پانصد بار، زبان هم را نوشیده ایم، بیش از سیصد بار، اینبار نوبت مسواک هایمان است، وقت ما نیستیم، دیروز نوبت چرمِ بوسه به دستانت زده ایی بود که روی مچ دست چپم تن نمایی می کرد، روز قبلش نوبت عطری بود که مشامم را نا خودآگاه پر کرده بود و وقتی با ترس رخم را به سمت میزم برگرداندم دیدم دختر همکارم به دنبال قرصی است که آرامش کند و سراغ کرگدن دو سر رفته تا شاید در دل سرخ رنگش درمانی پیدا کند،نا خودآگاه نگاهی غضب آلودش کردم، انگار که آن عطر فقط برای من است، هیچ وقت انحصار طلب نبوده ام، گاهی پیش میاید، عذر خواهی کردم و دارویی به او دادم، شب قبلش سر تمرین گردنبندی بر خال روی سینه ام بوسه میزد یا بهتر بگم پوست تنم بر مرواریدی،حجم سیقلی اینبار روشن نبود، لامپ روشن بود و من واضح نبودم، عینکم را برداشتم و رو روی چشمانم گذاشتم، من معلوم نبودم، تو آمدی، دستشویی بزرگ شد، باغ شد،گفتم ماری، من خودم را در آینه نمیبینم، گفتی من هم همینطور، دیگر وقت نشد بپرسم تو هم مرا نمیبینی یا خودت را، دیگر وقت هیچ چیز نشد، من دچارت شدم.

ذره ذره

میگه اینا چنتا گام داره، کودومشو میخای؟میگم من نمیدونم هیچی، اون که از همه عاشق تر،اون که هیشکی نداره،میگه آقا اینطوری نمیشه، اینا سایز بندی داره، میگم کوچیک ترینش، میگه چرا، میگم به نظرم چیزای کوچیک احساس بیشتری رو انتقال میدن، میگه ولی این سایز حجم صداش بیشتره،میگم من اتفاقا دنبال حجم صدای کمم.

ببین عزیزم وقتی سر کلاس نشستی یا سر تمرینی، یا روو استیج، وقتی آروم صحبت کنی آدما گوششون رو تیز می کنن ببینن چی میگی، بعضا دستشون میگیرن پشت گوششون،به این حالت،وقتی خیلی آروم حرف بزنی یا در واقع اصن حرف نزنی حتی خیلی اتفاقای جالب تری هم میافته، آدما میخوننت.

جان؟نمینویسی؟دوست من چشماتو میخونن.

بله؟خجالت که میکشی چشماتو میبندی؟سرخیاتو میخونن.

ببین عزیزِ روزم، خوندن داریم تا خوندن،خب؟بگو خب.خب،هر خوندنی که الزاما خوندن یه سری کلمه نیس که، خوندن یه سری کد نیس که، خوندن سرخی رنگ پریده ی گونه نیس که، بعضی وقتا خوندن یعنی یه لاین پشت خط نبردِ چشمِ کسی.

میگفتم من دنبال حجم صدای کمم، که بیاد نزدیک واسه شنیدن، از دور که منم بلدم، اونم بلدِ، معجزه ایی اتفاق نیمافته. گفت خدای نکرده جسارت نباشه، گفتم کودم خدا؟یکم من من کرد گفت همون خدا که مارو آفریده، پشمام ریخ، قرن بیست و یک، یکی این حرفو زد!!فهمیدم که فقط ساز فروشِ و اصلا مغز پغز نداره، باهاش بحث کردم و براش توضیح دادم، در نهایت بعد از دو ساعت و هشت دقیقه مکث کرد، گفت من متوجه شدم، آقا شما درست میگی ولی من احساس میکنم باید خودمو به یه خدایی وصل کنم که گناه نکنم، باهاش خدافظی کردم، گفتم من معمولا به اعتقادات آدما احترام میزارم ولی لطفا هیچ وقت به بچه تون دروغ نگید که خدایی هست، گفت بیا ساز، گفتم متاسفم.

وقتی داشتم پیاده میومدم تا اسکیلای روزم پر بشه، یادم بدازین راجع به فرهنگی که خانواده اپل میفروشه به ملت هم حرف بزنم، خب بزارین همین الان بگم،آقا ما داشتیم چن وق پیشا یه بحثی میکردیم، به این نتیجه رسیدیم که محصولات اپل به تو سبک زندگی میفروشه، و کلا لایف استایلت عوض میشه وقتی باهاشون کار میکنی، از وضعیت زبانت گرفته تا حتی نحوه ی استفاده از گجت ها، مثلا اگه ما صد بار توو کتاب و مقاله، بله بله کتاب و مقاله، آشنا هستین دیگه، آخرین کتابی که خوندین کی بوده؟ خب منظورم شما نیستی، شما همون کاری که تا الان داشتی می کردی رو ادامه بده همون درسته، جان؟ آیفون داری؟ ردیفه آفرین،داشتم میگفتم اگه ما توو صد تا سمینار و وبینار و اینام بودیم که میگفت ملت در روز یه رب بیاستید یا هر ساعت یه دقیقه و نیم ایستاده باشید، خدایی چن نفرمون گوش میدادیم؟ بعد از یه هفته چن نفرمون حواسمون بود، این مثال خیلی کوچیکیه ها، نرین بگین خون دماغ گفته فیلانا،نه،اما همین اپل واچ یهو یه ویبره میره که پاشو وایسا، شما هر جا باشی گوش میدی، میگی به خاطر سلامتیمه که خیلی مهمه توو سال جدید و و و خیلی چیزای دیگه، از بحث دور نشیم، داشتم پیاده میومدم تا اسکیلای روزمو پر کنم به این فکر کردم که دارم کی رو گول میزنم؟خودمو؟

دارم برا چی نوشته هامو منتشر نمیکنم؟ دارم برا چی الکی میرم جای دیگه ساز سفارش بدم؟اصلا برا چی دارم میرم دوباره سمت ساز؟دوباره سمت ساز…دوباره…لعنت واقعا.

من هر کاری کنم بر میگردم به چشاش و امان و صد امان.

باید از دیاری که وطن و تن پرستش شدم، یکی شد الیاف تنمون،روی زمینی که سفت بود ولی حس ابر رو میداد بگیرم اون ساز رو.

گاهی واقعا توو مخم میره یه سری حس ها، که به یه چیزی داری ولی به چیز دیگه نه.

حالِ من

سخت در چشمانم میسوزد این هوای سنگین که گویی باز چهارشنبه است، او چنان با قدرت آرشه را روی سیم ها جا به جا می کند که این غلیظ دود خاکستریِ حاوی عطرِ دستانش، میل به عروج و فرود ندارد و می شود چشمان بیچاره ی من مقصدش.

رخ به سمتش می کنم و می پیچد صدای مادر بزرگِ دوران کودکی در گوشم ، انا انزلناه في ليلة القدر، تیر می کشد چشمان بصیرتم و دودِ سازش از رگ های روی دستم میدوند به سمت شش ها، همان ریه.

شب قدر را خواب نماندم و قطره شدم روی کویر خشک پیراهنش، جوی شدم روی تنش جاری،شب قدر را گریستم در چرم تنِ حیوانی مصنوعی.

این من بودم، سرحال و بازیگوش میان رگ هایش، من بودم جسور و بی پروا در خلاء میان بافتیِ مغزش حاکم، اکنون دودِ معطرش در تن من کام میگیرد و شش هایم به فرمان خالی باز دم.

من حالم عجیب است، قبلن عاشق شده ام،فارغ. اینبار توصیفم برای انگشتانم هم آسان نیست، با اذانِ ظهر امان میبرم از چشمانش به شبِ قدر، هرمونوتیک بوسه های عجیبش تازه روشن در کبودیِ دندان هایش زیر پوست تنم نور می دهند.من حالم عجیب است، یادت است اسبی که چند روز قبل از او نوشتم؟من حالم عجیب است، عشق می نامَمَش، حسم به ماه به اوست، از لبه ی بالکن عریض کودکی تا فقط یک دستِ دیگر فاصله تا کشیدنش سخت در آغوش، به قول او تنگ در آغوش.

شاید حال پیرزن مایاکوفسکی، پیرزنی که آخرین سرباز برگشته از جنگ،فرزندش نیست.

اسبی منتظر

فرودگاه ها همیشه برایم منفور بودن/

همیشه معشوقم به قصدِ مقصدش از من دورتر و دورتر میشد/

کاش برسد شبانه روزی که تنم وطنش باشد/

قفسه سینه ام باند های فرودگاه/

چشمان سرخم/

چراغ های راهنمایی کنار باند/

با هر پلکم/

روشن/

خاموش/

روشن/خاموش/چشمم روشن/خاموش/روشن/روشن/روشن

تا کنون اسبی را دیده ایی که از شدت ترس،چنان دویده باشد؟چشمان بیرون زده از حدقه اش را دیده ای؟حالا براش دو بال هم ببین،ببین که از تک شاخ بریده شده اش خونی سرازیر است.

من تا به حال این صحنه را ندیده ام اما امروز من همان اسب بودم.

گرگ باش و بدو

نفس هاش روو ریتم نبود، شاید من زیادی قفل بودم، روز اولی که از هواپیما پریدیم پایین رو هیچ وقت یادم نمیره.

بهم گفت فراز من دوتا بال دارم، خندیدم بهش.

پریدیم و اون واقعا دوتا بال داشت.

قطعا فکر می کنین دروغ می گم، اینو بعد ها واسه زنم گفتم و اونم باور نکرد،چون اصولن دلش نمیخاد راجع به عشقِ من چیزی بدونه که اون نمیتونه انجام بده اون کار رو.

مشکل ما از اولش شروع شد، اون عاشق نقش شد نه من. اون هرشب میومد کار رو ببینه، از شانسش تمدید هم شدیم، اون عاشق نقش شد نه من، بازم میگم.به خودش ولی نگفتم،دلم نمیاد. کلی آدم دیگه توو اون نمایش بازی می کردن، ولی اون عاشق نقش شد نه من، گاهی منم گیر میکنم توو نقشام، شاید بعد از نمایش وقتی باهاش حرف زدم هنوز توو حس بودم، شاید دو هفته بعد از اتمام نمایش هم، شاید یکسال بعد، شاید ده سال بعد، شاید همین الان.

ولی واقعن برام مهم نیست باور می کنید یا نه، چون این اتفاق واقعا افتاده و من نیازی ندارم که به شما ثابت کنم که چجوری تونست در صد چگالی و انرژی جنبشی و انرژی پتانسیل و گرانش رو با هم ترکیب کنه و پرواز. این شمایین که توو روزمرگی مردین و نیاز دارین حرفای منو باور کنین.

میگفت توهم داری، میگفت تو از زبون اون میشنوی که دوستت دارم، ولی اون گفته هوا خوبه،تو از زبون اون میشنیدی میگه امیر، ولی اون داشته میگفته سلام.

مهم منم.

به راستی کودوم درسته؟دایجسیس یا دایجستیو؟

میگه از آرمان بپرس تا بفهمی کی دروغ گفته شد واسه بار اول.

مهم اینه که من چی دوس دارم، اینو زنم هیچ وقت نفهمید.

من، فراز پرتوی، فرزند نیاز، در سلامت کامل عقلانی و جسمی به معشوقم پیام میدم:

زیبای من

هم میتوانم با صدای رسا

جوری که تمام کهکشان ها بشنوند

بگویم دوستت دارم

هم میتوان

به اندازه ی گفتن

دوستت دارم

سکوت کنم