Month: May 2018

نمدونم

فک کن یه چیزی هست که آدم نمیدونه چیه.

فک کن یه حسی تو داری، شاید اونم داشته باشه. ولی نمیدونی درست چیه.

مثلا همین خوشحالی، نمیدونی خوبه،بده، چیه.

کشتن توو قاموس ما گناهِ توو اعتقاد یکی دیگه فیلان.

اصن همین طلا، ارزشمنده ولی نمیدونی چرا دوره ازت. والا به قرعان

نکند

از گفتن شعر که نمیترسم

نکند یکهو هیچ شعری نیایید

نکند

نکند یکهو واژه هایم ته بکشند

تو خیره به پرندهای مهاجر

من

خیره به تو

نکند

آخه این موقع؟

شاید

واقعیت اینه که آدما در بستری به اسم زندگی تلاش میکنن و کون خودشون رو‌پاره می کنن تا به یه‌چیزی برسن.

این چیز چیه؟

شما تا حالا به چیزی رسیدین؟ منظورم‌ زید مید نیستا!

موفقیتی داشتین که به خاطر لذت تکرارش دوباره به زندگی ادامه بدین؟

بنظرم آدم موقعی زندگی رومیفهمه که از متعلقاتش کاملا عاری باشه، مثلا پول نداشته باشه، خونه و ماشین و کسشرنداشته باشه.

اون موقعه س که اگه یه روز بیشتر زنده بمونی لذت قضیه رو درک میکنی، اینم بگم که ساعت ۳صبحه و من هوای یه بنده خدایی رو کردم و دارم کس میگم، شما همون جلق و پسته ی خودتون رو ادامه بدین.

رولکستون رو ساک بزنید و شوآفتون رو لیس، بعد یکم خودتون رو گول تا برسیم به قصه ی تنهایی و شومبول،از در که به در رفته شدی باز نیا که، این سیخ بلا کرده به کونِ تو چنان رفته و باز نیاید.خلاصه که نرو اونجور جاها چون منم که برات قصه مینویسم، از جای دیگه نمیخونم،منم که شعرهای خودمو خودت رو‌برات میخونم، حتی اگه از مشیری هم بخونم انگار که خودتم گفته باشمش.

یه ساعت پیشم از جشنواره برلین دعوت نامه اومد واسه وارفوبیا ولی چون بچه هام پاسپورت ندارن و‌سربازن، اصلا بهشون نمیگم که فقط خودم دپ بشم.

شایدم نه.

مرگ

من هم غمگینم.

اعتقاد دارم که دنیا وفا نداره، مرگ و هر چیزی به جز عشق کسشره، یعنی تو عاشق باشی نمیمیری، میری توو تن معشوقت.

همون قضیه وطن و تن بودا، همون.

مرگ اما با همه ی این حرفایی که زدم همچنان مبهم ترین و ترسناک ترین اتفاق هستی هم هست برام.

حتی از ارتفاع هم ترسناک تر، اصن همین مرگ که آدمو از ارتفاع میترسونه.

جومی توو‌بیداری یه بانگی از مرگ توو لبخندش داره.

میگه ببین همون علی چپِ توعم، بزن بهم و بیخیالش شو.

چیزی یادت میاد؟ کوچه؟شب؟شعر؟مرگ.

dog fucked

یه روز شرکت خودمو توو ایسلند میزنم و هرکی خایه مالی کنه بهش میگم

داگ فاکِد د بال ساکر

بر وزن انتخابی مطمعن

یا

دین دیرین دیرین دیرین

یا

خایه مالو سگ بگاد

ایینا به کنار، پول خلاقیت نمیاره و فقط آدمِ خلاقِ که همیشه جذابِ.

حجت تمام.

نعلبکی

یک چفت چشم از بالای بارو ها مرا دید، من از پایین تماما به خشت ها میخوردم، او آمد، دروازه ام شد از رو به رویم.

گل از گلم شکفت، رنگ ها را دیدم.

جلوی چشمانم، با چشمانم،با چشمانش،با چشمانم دیدم که آبی و بنفش و سبز برایش به سرخی زدند.

تماما او

تماما برایش

همیشه خوشحالم کنارش.

تیر ۹۶

این متنیه که تیر ماه نود و شش نوشتم.

اومده بود بره یه سر تا سینما قیام و بعد بره توو لمیز و یه چایی لته بخوره، منم باهاش رفتم. هر چی نباشه  من دوستش که هستم، اون دوستم که هست.

نشستیم و اون رفت که سفارش بده، قرار بود طبق معمول من هات چاکلت اسمال و اون چای لته ی مدیوم بخوریم، سفارش هم دادیم و گرفتیم و اومدیم نشستیم طبقه بالا روی اون کاناپه ِ.

گفت از تو چه خبر؟ منم تمام خبر هام رو که به تو ربط میداشت گفتم، گفت تا حالا باهاش حرف زدی؟گفتم نه، گفت هنوز؟ گفتم آره.

من تمام چیز ها رو بهش گفتم، از تو گفتم، از رنگ لاکت، از سفرت به اینجا و نیامدنت به خانه هنرمندان، نیامدنت به دعوت دیدن اجرای نمایشم، از رفتنت به پارادیزو و از بتمن.

من تا به حال با تو صحبت نکردم، نمی دونم راجع به بتمن با تو حرفی دارم یا نه، نمیدونم تو کودوم یکی از برگرای پاردیزو رو دوس داری، نکنه وگنی؟حالا باشی هم فازی نیس، اما دیگه نمیتونیم بریم جیگرکیِ کشتارگاه ها، خود دانی.

من اصلا نمیدونم راجع تو با خودت چجوری میشه حرف زد، من فقط برات مینویسم و از تو به بقیه می گم، میخام تاتر بسازم، اما یه دلیل می خوام.

ادیت شده در اردیبهشت نود و هفت:

تو به خاطر من موهاتو زدی، من به خاطر تو نمایشی نوشتم از تمام دغدغه های جنگیم، برای تو با نبودنت و روحت که خبر هم نداشت جنگیدم.

کنسر

خبر از کشف عضو جدید دادن توو بدن انسان.

یه چیز سیال.

تو سیال روحی لعنتی.

اینترستیشیوم.

تو در تمام لایه های میان بافتیِ ناموجود من موجودی.