Month: June 2018

ماده تاریک

مثه ماده ی تاریک برای جهان، برای من میمونی!

بیشتر از ۸۰درصد زندگیمو پر کردی و نمیدونم جنست چیه!

نمیدونم کجا هستی کجا نیستی!

هوایی؟ خاکی؟

خامی؟ پخته ایی؟

سیالی؟

جریانی؟ موازی؟

Advertisements

دریا کنارم البته خیلی قشنگ بود به خاطر اون

شاید

اون روز برسه که من دارم برای تو مینویسم و یهو چشمام به سقف خیره میشه، خیره به نور زردی که تو دوست داشتی منو توو اون نور ببینی با اینکه نور قرمز سکسی تره همه جای دنیا و دیگه نفس نکشم.

نمیدونم چرا ولی فک میکنم آدما لحظه ی مرگ به یه چیزی خیره میشن، اوناییکه توو خواب میمیرن اگه وسط بهترین رویای زندگیشون باشن خیلی خوش به حالشونه، اونایی هم که وسط کابوس بمیرن …اوه اوه اوه…

من به نور زرد خیره میشم. من عاشق نور سفیدم اما به نور زرد خیره میشم.

لطفا منو بسوزونید. خاکم نکنید، بدم میاد از خاک، خاک سرده و منم عاشق تابستون. خاک خشک و من همیشه دنبال مرطوب کننده.

اگه ایران نبودم، منو که سوزوندین خاکسترمو بریزین توو اقیانوس. من با موجا خوبم ولی دلم نمیخواد توو اقیانوس خفه بشم، دلم میخواد توو دریا حل بشم، از رود بیشتر از دریا خوشم میاد البته، خاکسترمو بریرزید توو رود آمازون، یا ریو دلا پلاتا یا اصن همین کارون. با رودها از مسیرای قشنگی رد میشم و میرسم به بی نهایتشون. ببین من عاشق سپید رودم ولی غایت اون خزر، من دنبال غایتی هم که اقیانوس بشه، برسه به بی نهایتش.

این جوری بعد از مرگم هم کسی نمیاد سر خاکم، همه به هم میگن بریم سر آب فلانی، بریم لب ساحل فلانی، بریم توو آب فیلانی، آره اینجوری بهتره.

اینم بگم که اگه خانواده م منو خاک کردن و اصرار شما تخمشونم نبود، شما باز بیاین دم اقیانوس پیشم، من مسیرای زیر زمینی رو خوب بلدم.

شایدم نه

اتوبان های اصلی

شاید

سیگارمو از جا سیگاری مخصوص ملوانان آمریکایم بر دارم، بزارم پشت گوشم،دکمه ی استارت رو بزنم و ضبط رو خاموش کنم، پامو تا جایی که میتونم فشار بدم روو پدال گاز تا عضله های رونم سفت شه.

مسیرمو‌به سمت اتوبان آزدگان کج میکنم، توو یادگار امام هم حتی نیمه شب گذروندم باهاش،تنها اتوبانی که بذر نفسش با من کاشته نشده همین آزادگانِ. شرق به غرب داره و خوبیش اینه که شمال و به جنوبم داره، میشه صدتا هم رفت.

اشتباه نکردم، لذت بردم که شاهراه های اصلی شهرمو توو آینه ایی که فقط اونو نشون میداد گاز دادم.

لعنت به ترمینال بیهقی.

سرعتم بیشتر میشه،کولر این قد سرد کرده ماشینو که میشه توش هاسکی نگه دارم،دارم یخ میزنم و فک میکنم به واژه ی گرم عشق، تنها واژه ایی که وقتی میخوام هر جایی به کار ببرمش حتمن چند ثاینه قبلش سکوت میکنم. تنها واژه ایی که یه عده بهش میخندن و یه عده زار میزنن.

من به تجربه ی عشق،شانه به شانه ی او فکر میکنم، خیلی،شایدم دروغ بگم، راستش بیشتر به خودم کنار او فکر میکنم و اگه بخوام کامل راست بگم فقط به او فکر میکنم.

به او در بطن چیز ها، مثلا اگه او، آن بنز بود یا آن پرستو یا آن سنگ یا آن باد یا آن فندک، همین سیگار،شاید یه دراگ یا فرقی نمیکنه اصلا همان موج همان موج طره ی در خون همون نورون شناور در رگ آیا اصلا دلش میخواد با یک بوق یا چهچه یا ضربه یا آتش یا همین دود، شاید وهم و خیال یا فرقی نمیکند اصلا همین خاطره در پلک های من نشانی بگیرد؟

شایدم نه

ریسک آخه

یه چیزی بگم و بریم تا آخر جام‌جهانی

ببین روانی

ریسک یعنی پنجاه پنجاه! یا میشه یا نمیشه!

اما قضیه ی هفتاد سی یا هشتاد بیست رو‌ اگه نپری، حماقت کردی، دیگه این بامبول که ریسک پذیر نیستم کسشرِ فهمیدی؟! کسشر!

نفتکش

نفت کش ها رو‌از دور میبینم، برای اون سمت راستی دست تکون میدم.

الان تقریبا پنج سالم شده، عاشق صوت نفتکش هام.

از وقتی فهمیدم نمیتونم از بالکن خونه ماه رو توو دستام بگیرم، فهمیدم که نمیتونمم برم و توی یه نفتکش زندگی کنم.

اینو مرحوم حاج احمد آقا گفت.

گفت پسر جان بزرگ شو، رشته ی نفت بخون و بعد برو عسلویه کار کن، اونوخت میتونی سوار اینا بشی.

من نمیخواستم فقط سوار شم، میخواستم زندگی کنم.

حالا وضعیت من شده این، یه کارگردانی که فقط نوشته های خودشو و مرد بالشی رو قبول داره، میخواد توو تاتر زندگی کنه و دچار سینما زدگی شده، ادعاش میشه عاشق و همه چیز روو روال داره پیش میره، روز به روز پیشرفت و موفقت هم داره.

اما

اینا کافی نیست، شریک زندگیی که همه چیزش اوکی باشه هم کافی نیس، وقتی میگم همه چیز یعنی همه چیزا.

آدمای مثه من میرسن به جایی که همه چیز رو میخوان امتحان کنن، چون دنبال یه هیجان جدیدن.

قبلنا این هیجان توو نوشتن بود، اما وقتی یادش میگیری دیگه نه.

توو بازی بود اما بعد نه.

حتی امتحان کردن خیانت، مصرف دراگ، دعوا و … هم چیزی به جز گاییده شدن چیزی نداش.

رسد آدمی به جایی/ که به جز حشر نبیند

اینم کسشره.

مسلمون شدم و تهش

آتیست شدم.

فقط سعی کنید هیچی ندونید. کمتر بدونید.

ادامه میدمش بعدا

برای تولدش

باید برای تولدت کاری میکردم.

از قبل از تغییر شکل رابطه ی غیرافلاطونیِ افلاطونیمون، توو فکرم بود که یه کیسه بوکسی چیزی برات بگیرم که به جای گاییدن مغز من اونو بترکونی.

اما خب زندگیِ دیگه، منم که ادعام میشه سرد و‌گرم چشیده ی خبره ی دورانم، واسه همین فکر این روز رو میکردم، زیبا، بعد از تو بعید میدونم دوباره بتونم شعر بگم،یا حداقل دلم بخواد، شایدم شدا ولی الان فک نمیکنم، من آدم غدی م، شاید از تو عن تر نباشم ولی در حد خودم هستم، اما خب آدمیم که عاشق توعه نفهم شد، خود ب خود رسید بهت، خود ب خود همو کشف کردیم، سرزمین و کهشکان، سِیر کردیم همو، بعدم هرکی رفت سمت زندگی خودش، من عاشق تاتر و تجربه های هیجان انگیز و ریسک و تو عاشق ثبات توو زندگی و آرامش و کوبیدن میخ توی چرم و شعر. ریلی؟؟!هنوزم میگم چرا به خاطر من نزدی بیرون از توو اون خونه ی خراب شده!

بای د وی، حتی اگه بابامو بکشی یا باباتو بکشم، نمیتونیم از هم متنفر باشیم.

پس

کادوی بک آپِ تولدت رو وقتی میتونی پیدا کنی که اون قاب عکسی که بهت دادم رو باز کنی.

تولدت مبارک.

من تا ۹سال دیگه منتظرت میمونم. اسمیلی چشمک که خوشت نمیاد.

خوبه اینجا رو نمیخونی:)))

انتظار فرج از نیمه ی خرداد…

البته قرار نیس همه حرفامو توو این پست بزنم.