تخت بخواب.

این داستان دو تا پسرِ.

نوید و نیما.

برادر نیستن، کاپلن.

توی رابطه شون چیزی به جز عشق نمی تونی پیدا کنی، فک کنم همین کافی باشه واسه توضیح اولیه ی شناخت شخصیت ها.

این آخرین ورق از قصه ی زندگی شون، توو یه جایی که اسم نداره هنوز. منتظر بودم تموم شه واسش اسم بزارم، شاید آخرین این متن.

امروز کارت معافیت نوید اومده ولی نیما رو معاف نکردن.

میشینن که با هم حرف بزنن، ببینن چی کار میتونن کنن، خیلی منطقی بر خورد می کنن با قضیه، نیما میتونه اعتراض بزنه و دوباره پیگیر کاراش بشه، میتونه از طرق دیگه اقدام کنه، میتونه فرار کنه. میتونه نره و بعد از هفت سال بخره سربازیشو.

با اینکه خیلی مستن اصلا غیر عادی به نظر نمیان، من که دارم از بیرون میبینمشون اصلا متوجه درانک بودنشون نمیشم.

نیما توو سنگ کاغذ قیچی برنده میشه و سوییچ رو از نوید میگیره، میشینه پشت فرمون.

نوید میگه که اصلا خوشحال نیس، از چیزای نصفه نیمه خوشش نمیاد.

نیما چشماش خیس میشه.

نوید ازش خواهش میکنه گریه نکنه.

نوید خودش گریه میکنه.

مسیر برگشت توو اتوبان شلوغ واسه همین راهنما نمیزنه نیما و مستقیم ادامه میده.

تلفن نوید زنگ میخوره، شیشه رو میده پایین و تلفن خودش و نیما که دستشه رو پرت میکنه بیرون.

الان توو یه مسیر بین شهری دارن میرونن، یه کلمه هم حرف نزدن با هم بعد از شروع گریه.

نیما میگه که زندگی سخت تر از اون چیزی بود که فکر می کردم.

این مسیری که انتخاب کردن مثه جنگلای عباس آباد هیچ چراغی نداره وظلمات مطلق.

نوید میگه میدونی چیه؟ اصلا بیخیالش، چراغا رو خاموش کن، تخت بخواب، من هستمت پسر.

نیما چراغای ماشین رو خاموش میکنه، صندلیشو میده عقب، نوید ضبط رو زیاد میکنه،نیما پاشو رو گاز فشار میده.

شب بخیر زندگی.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s