Month: January 2020

مسئله

 

silver_surfer_superhero_drawing_marvel_alone_92834_3840x2160.jpg

 

نشسته بودم رو زمین بایر اتاقم داشتم با لپ تاپم مثلا مقاله میخوندم در مورد اینایی که عشق تتو و پیرسینگن، اینا اگه خیلی خفن باشن اگه بخوان برن مثلا توو یه استارتاپی کار کنن و حالا شما فرض طرف روو صورتش تتو داره یا لبش پیرس داره، برخورد ما به عنوان شرکتی که استخدام میکنه با ظاهر این آدما چیه؟ دروغه اگه بگیم در نگاه اول هیچ جاجی روو طرف نداریم.

حالا اینا اصلا مهم نیست!! قضیه یه کسشر دیگه ست. من نشسته بودم و بابام اومد گفت من ماشینو میبرم بیرون و یک ساعت دیگه بر میگردم ردیفه؟ گفتم برو عشقم و حاجی رفت. منم یکم خوندم و یکم اینور و اونور یه چای یاس انداختم توو قوری مثل پلو تو دوری،اول گفتم بذا تایم لپس بگیرم ازش که اینجوری گلش باز میشه قشنگه حتما، بعد گفتم ولش کن و بیخیال از روزگار رفتم توو اتاقم یکم نون زدم توو ارده شیره خوردم بعد دوباره اومدم سراغ اون قوریه درشو برداشتم یه عطر یاسی زد بالا…آخ آخ آخ…نفست حال میومد به خودت میگفتی نگاه کن توروخدا موندیم توو این خرابه ی کثافت روحمون مثله درختا زده آفت چرا ما توو این هوای آلوده موندیم؟ چرا ما عاشق نمیشیم پس دلیلش اینه شاید، ها؟ و نکته اینجاست که اینم اصلا مهم نیست!! قضیه چیز دیگه ست.

خلاصه چای رو زدیم و به خود گفتیم پسر داری معتاد چای میشیااا تنهایی دم میکنی میزنی به بدن، که یادم افتاد ته روچی مانده به انتظار من در قفس چشم چمن پشت کوچه یاسمن بالاتر از گودرز. منم بدو رفتم که تا لو نرفتم بزنم زیرش. برش داشتم رفتم توو مایه حیاط خلوت و روشنش کن…خلاصه نگم از دودکش همسایه چه باک است، ناگهان احساس کردم بابام اومد. جوینت رو نزده گذاشتم رو زمین و فندک توو جیب، دویدم اومدم توو اتاق، دیدم در اتاقم بازه و چراغای توو حال همه روشنن و یادم نمیومد که آیا از قبل هم همین طور بوده یا نه، مثلا من در اتاق رو نبستم؟ یا بستم و بابام اومده دیده.

دو حالت داشت

یکی این که بابام نیومده و من فریک زدم.

دو اینکه بابام اومده و دیده ولی خواسته به روش نیاره و رفته یکم دیگه بیاد.

حالا هم دیگه بسه نمیخوام بهش فکر کنم که چی میشه تهش، این روزا فکر کنم همه همو درک کنن، منم این وسط شاید یکی درک کرد دیگه ها؟