Author: khoondamagh

خون دماغ نمیشم حتی اگر بارون بباره

زمان

احساس میکنم اولین نفری که پی ببره به اینکه چطور معقوله زمان رو میشه غیرخطی بررسی کرد و در مسیر y حرکت کنه( حتی یک قدم) از شدت ذوق سکته میکنه و میمیره

عقاب

عقاب وقتی از تخم در میاد و هنوز بچه‌س، در ارتفاع بیش‌تز بیست‌ متری از زمین و روی درخته. و هیچ ایده‌ای در مورد سطح زمین نداره، در واقع وقتی به پایین نگاه میکنه چیزی جز مرگ نمیبینه. تصمیم خودشه که پرواز کردن یاد بگیره یا نه، چون پدر و مادرش تا چند روز بهش غذا میرسونن و بعد خدافظ.

درست وقتی انسان با دراگ آشنا میشه، تو یه قارچ رو میبینی و فکر میکنی این خوده مرگه این خود اعتیاده این خود خطره! که در واقع هست، اما انتخاب توعه که امتحانش کنی و بُعد‌های دیگه زمین رو ببینی.

اصلا واقعا چیه این زندگی؟ چرا؟ زمین داره چیکار میکنه؟

زمین میخواد بشه قدرت کهکشان؟

شنای کوسه

قسمت حساس این بازی

من دیگه هیچی نمیفهمم

آخرش گل میشه این لحظه یا نه

زنگ (صدایم) میزنی و من بی رحمم

بی رحم مثل لحظه آشتی

پر رو مثل آخر بوسه

بی رحم مثل وقتی که میخندی

چیزی مثل درگیری با کوسه

رنگ قرمز میپاشه تو چشمام

اما

کل این دریا آبیه

شد همون بنفشی که تو دوست داری

جای مشتت توی این کبودی خالیه

من همونم که دوستت داره

من همونم که تب میکنی واسش

زود گر نگیر برای این قایق

صبر کن که صبر میتونه باشه چاره‌ش

محبوبه

تنور که داغ داغش رو دلت بمونه بهتر از اون خشکیه که دستات زده بدتر از دریاچه نمک رو گونه‌م، من بعد از تو محبوبه شب پرورش دادم تو گودی زیر چشم.

گذشته

دارم وسایلمو جمع میکنم که برم خونه خودم، از پیش مامان اینا برم و برای همیشه با تین زندگی کنم.

یه خونه چهل متری با سی متر حیاط، این سی متر حیاط خیلی مهمه، از اون چهل متر هم مهم تر، اونجا هنوز نرفته، سبزی کاشته م.

من. هیچ وقت فکرشو نمیکردم یه روزی تو حیاط خونه خودم سبزی بکارم. هیچ وقت. ولی الان حس خوبیه، یه حس فروتنانه ای داره، یه ادای با مزه س مثلا،گل کاشتم در واقع بابام کاشت من یاد گرفته م واسه دفعه های بعدی که اونم خود بابام میاد ردیف میکنه و من باز یاد میگیرم واسه دفعه های بعدیش.

درخت یاس و محبوبه شب هم داریم اونجا که خوش عطر باشه دیگه ناسلامتی حیاط خونه ماست.

حالا که دارم کم کم میرم سراغ وسایلم که ببینم کودوم رو ببرم و کودوما رو بذارمشون باشن، بعضی وقتا به یه چیزای عجیبی میرسم، مثلا جعبه سیگاری که حسام نه سال پیش برام از قبرس اورد با فندک چگوارا رو پیدا کردم و کامل یادمه داستانش ولی یه ته سیگار هم توش پیدا کردم که میدونم حتما یه خاطره ای پشتشه و من عمدا اینو نگه داشتم که یه همچین روزی یادش بیافتم ولی دریغ…هیچ چیز از این ته سیگار یادم نمیاد، فقط میدونم مربوط به یه آدمیه ولی خب قرار بود این ته سیگار خیلی بیشتر منو یاد اون خاطره بندازه، قرار بود منو با سرعت بیشتری ببره به اون خاطره، قرار بود قرار بود خیلی بیشتر از یه آدم منو یاد چیزی بندازه ولی نشد. ولی منو یاد چیزی ننداخت. نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت ولی میدونم ناراحت نیستم از این اتفاق،خاطره هایی که یادم نمیاد دیگه مهم نیستن تا وقتی که یک نفر باشه و اونو یادش باشه و هی از تو بخواد که کمکش کنی. من خالی از همیشه میرم تو خونه جدید، با چنتا لباس نو.

برای درخت

نیازه در ستایش درخت بنویسم

من فهمیدم که درختا گونه‌ی پیشرفته‌ی هر چیزی هستن.

اینقدر سرد و گرم روزگار چشیدن

به نظرم انسان در غایت خودش می‌تونه درخت باشه.

شاید بپرسید چرا؟

میگم اگه صب کنید.

درختا اینقدر پیشرفته هستن که دیگه نیازی ندارن حرف بزنن، با پالس و سیگنال باهم ارتباط میگیرن، بعضا با آدما هم ارتباط میگیرن، الان انسان داره به تلویزیون یاد میده که اگه دستمو بردم بالا صداتو ببر بالا اگه پایین، پایین. می‌خواد حرف نزنه، تکست بده. می‌خواد کد بزنه کامپیوتر خودش بفهمه هی یه چیزو صدبار نگه.

درخت حرکت نمیکنه، چون دیگه نیازی به حرکت نداره این ماییم که واسه یه کار بانکا باید پاشیم بریم تا سر خیابون، حالا میبینید که دارن اینترنتیش میکنن، خب درختا کلا از پول و معامله اینچنینی گذشتن سال‌هاست. بی‌نیازن، جاودانگی رو در بی نیازی دیدن، ماهم شاهد رشد و زیباییشون هستیم، میوه هم میدن، خوشم میگذره باهاشون، مفید هم هستن، سالمم هستن،کرونا هم ندارن،مام داریم زور میزنیم پشت میز بشینیم و رباتا کارامونو کنن، احتمالا اگه یه آمپولی بیاد که بزنی کلا دیگه بدنت احساس گرسنگی نکنه و هیکلت هم خوب بمونه حتما من میرم میزنم. اگه یه آمپولی بیاد بزنی همه کارات ردیف شه من میزنم. راحت میشینم یه جای راحت به خودم فکر میکنم به رشد کردن فکری و میشم درخت، حرص نمیخورم تازه تولید مثل هم میکنم. فصل‌ها رو ما آدما دسته بندی کردیم. درختا قشنگ طیف هر روز رو حس میکنن تز صبح تا شب، لذت کامل میبرن، از گرما و سرماش. ما چی؟ اصلا لذت میبریم؟

بنظرم همچین موجودی خیلی راحت با موجودات فضایی هم در ارتباطه.حالا ما هی بدویم بریم دنبال

واو سینگال و اسپیس.

خدایی فقط ۱۰دقیقه به یک درخت نگاه کنید و تمرکز. حس میکنید یه چیزی هست.

خوب

این روزا همه از حالشون بده و من نمیخوام چیزای تکراری به خوردتون بدم که خودتون خوب میدونید غم چیه و نا امیدی چیه و بد بختی چیه.

من تموم کردم اینارو، ما درخت نیستیم که اگه بودیم خیلی خوب بود. ولی نیستیم. میشه با شرایط کنار اومد.

من اینروزا به حال خوب فکر میکنم، من همونیم که همیشه غر داره ولی اینروزا به این نتیجه رسیدم که الان تو این شرایط خودمم از همه مهم ترم، اینکه حال خودم خوب باشه از همه چی در دنیا ارزشش بیشتره.

به روزای خوبم فکر میکنم، طبعت، خندیدن با دوستام، آره منم دلم تنگ شده ولی به جاش لبام که تنگ نشده میتونم بخندم براشون انرژی بفرستم که اگه یه روزی منقرض هم شدیم این انرژی بمونه.

میتونم به صورت خیالی با رفیقام برم بیرون.

میرم در واقع.

اینجوری دیگه بن سرباز نیست، ممد ایرانه، تینا خونه ست، ابول آرومه، شهرزاد میخنده آرمان خوشحاله احسان شاده علی امیدواره کسی باهام قهر نیس من با کسی قهر نیستم. همه دوستام پیش منن و من برای اونایی که گیاه خوارن میرزاقاسمی درست میکنم با بادمجون کبابی و سیر و گوجه و طبیعت کنار یه دریاچه که فقط ما میدونیم کجای خیالمون میتونیم بپیچیم چپ بعد بپیچیم راست تا بین همه دوراهیا برسیم به بکر ترین تصویری که هر کودومون دوستش داریم. اینجوری همه با همیم و هرکسی هم اونجاست که دوست داره. واسه بقیه هم گوشت و جوجه خودم مزه دار کردم میشینم قشنگ به سیخ میکشم تا جون دارم. باور کن. اینجوری قشنگ تره. یه قایقم داریم که باهاش میشه رفت وسط دریاچه و رو آب خوابید. یه جوری خوابید که دریاچه پر از رویاهامون بشه که قراره بهشون برسیم، فک کن یهو دریاچه میشه فرش قرمز و رفیقام روش راه میرن، یهو دریاچه میشه گوگل و رفیقام دارن یه ایده خیلی خفن رو اجرا میکنن، یهو دریاچه میشه ورزشگاه و همه ما رو تشویق میکنن، یهو دریاچه میشه خونه و همه دور هم داریم بازی میکنیم، یهو دریاچه میشه مراسم اسکار و همه میریم رو سن واسه جایزه بهترین رفیقای دنیا و همه تشویقمون میکنن. بعدش تا رویاپردازیمون تموم شه میایم لب آب، با مایو زیر آفتاب. قشنگ گرم میشه بند بند تنمون، خشک میشیم از آب زمزمی که خودمون با دستای خودمون بهش دوتا هیدروژن دادیم با یه دونه اکسیژن. از نفس خودمون هوا دادیم بهش از سهم رفاقتمون. اینجوری همه مون بلدیم آهنگ بزنیم، اینجوری اصلا یه آهنگه که خودمون واسه خودمون ساختیم و سرود ملی ماست. اینجوری فرقی نداره هلیا کجاس، فرقی نداره کی چندتا 24 ساعت از ما دوره، کی تایم زونش واقعیه. اینجوری باز همه با همیم کنار آتیش. کنار آتیش تا خود صبح، صبحی که قراره طلوعش قشنگ ترین طلوع تاریخ باشه، یه جوری که با سطل رنگ بپاشن رو آسمون، رو ما.

ببین اینجوری شاید اشکم در بیاد موقع فکر کردن و مدیتیشن کردن ولی در عوض همه مون تو ال نود من جا میشیم.