Author: khoondamagh

خون دماغ نمیشوم حتی اگر بارون بباره

مثل اسب شدم

امروز رفته بودم ساختمون بیمه، از توو کرگدن دوسر یه عکس برداشتم که سریع برم دنبال کاراش و قالشو بکنم.

شماره صد و پنجاه و سوم بودم، بوی ترش وایتکسی توو کل سالن پیچیده بود،صندلیم رو دادم به خانومی که با بچه ش اومده بود تا بشینه، مدارکمو از توو کیفم در اوردم تا دبل چک کنم، عکسمو برداشتم اوردم جلو‌تر که دقیق تر ببینم، متوجه شدم بوی عطر اونو گرفته وقتی توو کرگدن دوسر بوده، بهتر از بوی ترش وایتکس بود، نزدیک بینیم کردمش،چشممو بستم،تکیه به دیوار،خوابم برد، با صدای بچه از خواب پریدم،شماره صد و شصت و هفت رو خونده بود.

رفتم دمه باجه کلی حرف زدم، مدارکمو ثبت کردم،توو راه به این فکر کردم که چرا مثلِ اسب ایستاده خوابیدم،زودتر دفترچه بیمه م رو‌بگیرم برم دامپزشکی ویزیت شم.

دردناک.

Advertisements

افیون

مرسوله ها رسیدند

جعبه ایی

پاکتی

دقیق یادم نمی آید چه چیزی را تحویل گرفتم

هنگام امضا

عطری کوچه را با خود بُرد

یاس های حیاط ریختند

قرار بود راجع به افیون بنویسم

نام تورا امضا کردم.

دوستان این هایی که من مینویسم صرفا جمله های قشنگی هستن که فقط یک نفر با جانِ دل و الباقی با لطفی که نسبت به من دارن میخونن یا نمی خونن، در گستره ی شعر نو یا سپید جایی ندارن، چون پرسیده بودین میگم، من در جایگاه تدریس نیستم هرکسی خواست فرقشون رو‌بدونه میتونم کتاب بهش معرفی کنم.

همین

چشم بسته

چشم بسته.

چشم باز.

پلک نه ها.

چشم بسته.

چشم باز.

سکوت طولانی.

چشم بسته.

همچنان میشه دید، چشم میبینه،فقط پلکا جلوشو گرفتن،من پلکام نازکه،نور رد میشه ازش،نارنجی میشه،رگا رو میبینم،ترسناکه.

چشم بسته باز.

فک میکنم به خندیدن بهش،فکر میکنم به فحاشی بهش.

چشم باز.

چشم بسته.

فک میکنم توو فضام و بی قرار و مدارم من.

چشم باز

دیگه تا همیشه چشم باز

همیشه همیشه، اونقدر که دیگه خیالشم نکنم، اونقدر که اگه اومد توو تیر رس من، خیالشم نکنم،خیالشم نکنم.

پشت پلکِ انگشت

من صبر کردم که سوز نگاهِ ت در بزنه بیاد توو بغل ما، الان دیگه بعد از اون شبِ، الان دیگه صب شده، الان دیگه بغل نمیخوام، بشین دمی بخون از نوشتن، بهم یاد بده طنین کلمه چیه زیبا، بهم یاد بده طرح داستان رو کی نقاشی می کنه، توو درام بین ما اول شخص عاشق دانای کل بشه چی میشه؟عه اشتباس؟ خب بوسه تراژیک رو پس کی گره ش رو باز کنیم؟ ببین الان دیگه احساس میکنم من بغل میخوام ولی میخوام تو برام بنویسی، ببین پاپیروسِ پوست تن شیر رو برات بیارم؟ ریلی؟ابی دوس داری؟ باشه، مانیفست بده تا من آرنارشی بودن رو ترک کنم، تو دست به قلم که میشی تراژدی شروع میکنه به ابهام زدایی، بابا جان فقط تو میدونستی که سال نوری واحد زمان نیس و واحد مسافتِ، از دلم تا ناخونای کشیده ت مسافتی پهن شده بیا و ببین، نکن اینجوری، زیبا توو تخت خوابی که بهم چسبوندیم برام بنویس، آب پرتقال نمیخوام، تو درخت بکار توو دل صفحه ی سفید من ویتامینم تامین میشه، بچین شخصیتای قصه ت رو، آقای صورتی،آقای آبی، برلاخ، زوبر… بگو کم کم خون بریزه از زیر در بیرون، بگو صحنه پر از خون بشه، توضیح صحنه رو بنویس تا زمان از لبخندت پیروی کنه، بنویس تا زمان پشت پلک انگشتات بایسته و خط به خط باهات بگذره توو آسمونِ نارنجیِ دمه غروبِ میدون،چت.

روی پل، به وقتت تنظیمم

سراسر دل شدم،تنگ.

تنگ تر از دهانه ی رحم بچه ی نابالغ، میبینی چقدر کثیف میبینم جهان را؟ تقصیر توست، وقتی کم تر از دیروز صدایم می کنی، وقتی کمتر از دیروز میگویی دوستم داری، من نژاد پرست ترینم،هیتلرم، به من کم نگاه نکن، آتش کوره با گوشه ی چشمانت گُر میگیرد، دلت به حال کودکان سفید پوست ویتنام بسوزد.

سلطه

میگم اینجوری بغلم نکن.

میگه چرا؟

میگم چون تسلط ندارم بهت.

به نظرم اگه نتونم تسلط داشته باشم روو تمام اعضای بدنش در نهایت با یه لغزش کوچیک میپره به سمت جایی که راحت اسکان داره تووش، تازه چند شب پیش به این نتیجه رسیدم که سه تا از تار موهاشو بزنم توو جوهر بعد بزارم روو ساعدم و‌ تتو بزنم،مو تا صدها سال بعد از مرگ تجزیه نمیشه، من کاریش نمیتونم کنم، اما اگه روو تنم باشه میدونم که با من میاد، با تنم میاد، همه وطن ها یه روزی سقوط میکنن زیبا، بین دستات و‌آغوشم تسلط نیازِ، مغرور نباش،نفس هام …نفس هام