برای یادگاری

آگوستوسارا صبح بیدار شد. بعد از اینکه اولین قهوه ی آخرین روز تابستونو ریخت توو لیوان به این فکر کرد که چقدر دلش برای منفور ایرانیش تنگ شده. قهوه ش رو خورد و احساس کرد مزه ش نسبت به پارسال فرق کرده.

آگوستوسارا سالی یه بار قهوه میخوره اونم توو همون روز بخصوص، یه جورایی انگار میخواد خودشو گول بزنه با این جمله که ” اه، چقدر این تابستون بد بود، اه چقدر این قهوه تلخه” ولی همه ی سلولای بدنش میدونن اون چقدر عاشق تابستون و چقدر از پاییز و متعلقاتش اعم از بارون و ابر و قهوه بدش می اد.

ریموت در پارکینگ رو که میزنه، تا زمانی که در باز شه، میره توو اسپاتی فای و میزاره روو شافل.

انگار دیشب بارون اومده، خیابونا خشکن ولی بوی هوا نشون میده که چه خبر بوده. دیشب تا خروس خونِ اینجا همسایه ی آگوستو داشته بلند بلند انجیل می خونده برای رسیدن فصلی تازه، اونم نمیدونه پاییز کهنه ترین و مونده ترین فصل دنیاست. هرچی بارون شدت بیشتری می گرفته اونم صداش رو بلند تر می کرده.

توو اتوبان که میافته، وقتی سرعتش میرسه به هفتاد مایل بر ساعت، یهو آهنگی از سیاوش قمیشی پخش میشه. خیلی اتفاقی.خیلی خیلی اتفاقی.

همه چیز انگار آروو میشه، آگوستوسارا حس می کنه انگار الان وقتشه، این موزیک، موزیک اون زمانه! زمانی که هیچ دغدغه ایی توو زندگیم ندارم، بدون هیچ نگرانی از خواب بیدار میشم، آروم ترین رانندگی عمرم رو انجام بدم، هیچ چیزی نتونه منو آزار بده، اون موقع حتی اگه جنگ هم بشه، با این موزیک میرم و دست به کمر تانک ها رو نگاه می کنم که توو خیابون دارن راه میرن.

آگوستوسارا هیچ وقت سیاوش گوش نداده بود.

آهنگ رو پاز کرد، برگتشت خونه، توو مسیر حتی یک چراغ قرمز رو هم رد کرد.

سریع رفت پای لپتاپش تا یه میلی برای منفورش بنویسه، اولین کلمه رو که تایپ کرد:

“حیوون”

منصرف شد.

نامه های الکترونیکی شدت و عمق چیزی رو که میخاست بگه رو نمیرسوند. کاغذ و خودکار بیکشو برداشت، رفت پشت فرمون، سیاوش پلی کرد، چراغ ماشین رو روشن کرد و شروع کرد به نوشتن:

“حیوون

تو اصلا میدونی چقدر متنفرم ازت؟

دیگه مهم نیست.”

استارت زد تا برسه به اولین صندوق پست، ماشینش باتری خالی کرده بود. سه روز بود که چراغ داخل ماشین روشن بوده.

Advertisements

مردم

تا کی بگیم بابا سلیقه مردم همینه؟

تا کی بگیم مردم تا فلان کارو نکنن فیلان نمیشه؟

مردم کیه؟ مردم کجان؟ مردم منم تویی.

بدو بیا نوشابه بخر

فلک زده

صداشو انداخته توو سرش عین یه بچه شیر شیش ماهه داره شیشه ایستکا رو میشکونه و میگه فلان فلان شده ها گمشین بیاین بیرون تا نزدم همه این حیوونکیا رو بدون آب و بسم الله حروم کنم.

خندم میگیره از این همه شاخ بازیش.

دیروز سیمین اومده از آلمان. براش یه سیبیل اورده که میزاره روو صورتش و فکر میکنه دیگه الان گنده لاته محل شده و میتونه داد و بیداد راه بندازه. احتمالا تا فردا که همچنان فریاد میکشه بر سر مورچه های فلک زده، همسایه ها پیش خودشون می گن اوه اوه باز دعواشون شده با این طفل معصوم.

طفل معصوم خونه ی ما از نظر همسایه ها، نه تنها معصوم نیست بلکه خیلی هم گناه کاره.

اونا نمیدونن که چه اتفاق هایی پیش اومده تا طفل معصوم به اینجا برسه. اونا نمیدونن طفل معصوم اگرچه مثله یه بچه شیر شیش ماهه نشون میده که خیلی مظلومه ولی حدود هشتصد و نه سالشه و قبل از اینکه من به دنیا بیام، پدرم، پسرش بوده، قبل از اون پدر بزرگم پسرش بوده و همین طور تا آخر، اما من اونو برادر خودم میدونم.

پدرم میگفت که طفل معصوم فلک زده شده، طی یه سری از اتفاقات که دلیلش رو تا اومده بگه، بقیه عمرشو داد به طفل معصوم و من و خواهرم سیمین.

وقتی طفل معصوم فلک زده شد، یه صدایی توو خواب به پدر واقعیش گفت که آسمون و خورشید و فضاو کلا فلک دیگه نمیتونن طفل معصوم رو تحمل کنن، ازش زده شدن، میخوان بالا بیارنش و بعد تجزیه ش کنن، میخوان بشه مثله مورچه ها، آخه اونا هم طبق یه افسانه ایی که اونو خود طفل معصوم توو خوابش زمزمه میکنه، فلک زده ن.

آسمون و زمین براشون نمونده، پناه بردن به دل زمین تا از دست آسمون توو امان باشن، طفل معصوم به خاطر اینکه طلسمش از بین بره، باید همه مورچه هارو از زیر زمین بکشه بیرون، تا آسمون تکلیفشو با اونا مشخص کنه، مورچه ها از بارون بدشون میاد، مثله من، دیدن یه وقتایی یهو بارون میگیره؟ اینم بدونین که اگه باز اینجوری شد، طفل معصوم مورچه کشیده بیرون و آسمون داره مجازاتشون میکنه. ریلی ربطی به کارواش و پاییز نداره، صرفا طفل معصوم آخرای تابستون پر کار تر میشه.

منم چون اولین بار به طفل معصوم گفتم داداش، طلسم شدم، صرفا خواستم بدونین، من نمیتونم با کسی ازدواج کنم از اونروز به بعد، به نظرم همه دندون میزنن و کار بلد نیستن. یه روز طفل معصوم اومد توو خوابم، بهم گفت واسه اینکه طلسمت برداشته بشه، باید یه گونی برداری و کل دنیا رو بگردی، هرکس دندونش افتاده بود بردار و جمع کن، برو توو خونشون بدون اینکه بفهمن، برو توو فاضلاب اگه انداختنش دور، برو توو بالششون اگه اون توو گذاشتنش، فقط نزار برسه به دست فرشته ی دندونا، که عقب میمونی ازش، ملت فک میکنن اون فرشته س ولی نه، اون دزده دندوناس که داره واسه لحظه ی مرگ من دندون میکاره تا با دندونای آدما منو گاز بگیره، از طرف همه ی آدما منو بخوره، میخاد همه توو پاره کردن من سهیم باشن. من از خواب پریدم و وقتی رفتم بالا سرش ، قبل از اینکه چیزی بخوام بگم بهم اشاره کرد برگرد به تخت خوابت.

حالا فقط سیمین توو این خونه س که طلسم نشده و احتمالا توو پرواز برگشتش به آلمان سقوط میکنه و میمیره.

من میمونم و یه طفل معصومی که فلک زده س و طلسم هایی که نمیدونیم چجوری باید باطل شن و یه آلت قتاله. عین آهن سفته، واسه همینم شد که تصمیم گرفتم آهن آلاتی بزنم، کسی نمیدونه جز من که اون الف خونده نمیشه.

طلا

سیمین وقتی برای بار آخر نیما رو دید، اول سعی کرد خنده ش رو کنترل کنه چون نیما وقتی بغض می کنه خیلی خنده دار میشه. سیمین میدونست که نیما شرایط روحی خوبی نداره و اگه حتی چند ساعت دیر تر از کشور خارج شه ممکنه پلیسا به یه سرنخ برسن و اونو ممنوع الخروج کنن و بعدشم باقی ماجرا.

نیما سه سال پیش وکیل پرونده ایی بود که توو رسانه ها به اسم “ماجرای پوست” معروف شده بود. با استفاده از رانت هایی که داشت تونست موکلش رو از قتل تبرعه کنه. اما دو ماه پیش یه سری تصویر از مقتول به دست پلیس رسیده بود که نشون میداد، کسی که نیما مرگش رو ثابت کرده، توو یکی از شهر های بزرگ کشور داره زندگی می کنه و یک بنز هم خریده.

شماره پرواز توو سالن ترانزیت اعلام میشه و نیما فقط یه کیف سامسونت همراه ش داره، سیمین که سعی داره جلو خنده ش رو بگیره، نیما رو بغل میکنه، نیما بغضش میترکه و به سیمین میگه راحت باش، بخند، خودم میدونم قیافه م چه شکلی میشه، این لحظه آخر نمیخوام خودتو سانسور کنی و رعایت حال من.

سیمین میخنده، معمولی میخنده ولی نیما به نظرش بلند ترین و قشنگ ترین خنده ی دنیا رو چهره ی سیمین میشینه.

سیمین به نیما میگه که خیلی دوسش داره ولی زنده میخوادش، کجای دنیا بودن و به چه اسمی بودنش زیاد مهم نیست.

نیما بلند ترین زجه ی دنیا رو میزنه ولی از نظر سیمین یه اشک لحظه ی خداحافظی ساده میاد.

سیمین همین جوری که داره می خنده به نیما میگه که توو ذهنش به این نتیجه رسیده که باید اونم بره، باید بره و زیر دریا زندگی کنه، میگه توو خشکی طوفان میاد و بارون و رعد وبرق و کثافت گرفته همه صورت ها رو، میگه توو خشکی صدا خیلی زیاده و گوشاش حساس شدن به این موضوع، میگه دوست داره که بره و با ماهی ها زندگی کنه، اونا حرف نمیزنن، میگه حاضر خطر کوسه ها رو به جون بخره چون دروغ نمیگن به آدم، وقتی میان سمتت میفهمی که قراره پاره ت کنن، الکی نمیگن بیا یه دور بزنیم.

نیما با چشمای خونی میگه، آدمای صادق ترسناک ترن.

سیمین میگه دارم راجع به ماهی ها حرف میزنم. کوسه ها.

سیمین با خنده ادامه میده که زیر آب هوا آلوده نیس، نهایتا آب آلوده ست که اگه توو خشکی هم باشه خب هوا هم آلوده س، دلیل نمیشه.

زیر آب همه چی معلقه، انگار توو فضان. کافیه رها کنی همه چیو، از فرار و موندن گرفته تا کوچیک ترین عضله های ساق پات رو.

صحبت های سیمین تازه گل انداخته.

اپراتور برای بار آخر شماره پرواز رو میخونه.نیما بدون خدافظی میره.

سیمین اما چشماشو بسته، زیر آب رو تصور میکنه و با خنده ادامه میده.نیما آخرین تصویری که از سیمین داره جلوی چشماش تار و خیس با صدای بلند.

سیمین میگه حتی زیر آب اتوبوس هم نیس. میگه تا حالا دیدی ملت توو اتوبوس روو صندلی برعکس ها میشینن؟ بعضیا حالت تهوع میگیرن چون احساس می کنن ماشین داره همه ش دنده عقب میره، اما من گردنم درد میگیره، هی میخام جلو رو نگاه کنم، مغزم نمیتونه جلو و عقب اتوبوس رو درک کنه.

و نتیجه میگیره که زیر آب چون اتوبوس هم نیس، ایده آل.

نیما چند روز بعد از فرانکفورت تماس میگیره با سیمین.

خودش رو فرزاد پارسا معرفی میکنه و به سیمین میگه شماره ش رو از زمان دانشگاه نگه داشته، همیشه میخواسته درخواست دوستی بده، اما سیمین رو با یه نفر دیگه میدیده.

گف ازدواج کرده، و چند دقیقه پیش از همسر سابقش جدا شده. الان دل به دریا زده و تصمیم گرفته به عشق دوران دانشجوییش زنگ بزنه،میگه خدا خدا می کرده شماره ش عوض نشده باشه. گفت وقتی وایبر و واتس اپ اومدن خیلی خوشحال شده چون تونسته عکس سیمین رو توو پروفایلش ببینه و امیدوار بمونه.

سیمین میگه متاسفانه چهره ش یادش نمیاد، اما همین که بلاخره بعد از هفت سال دل به دریا زده، قبول میکنه که با هم قراری توی کافی شاپی توو اهواز بزارن. سیمین میگه فردا پروازی به سمت شیراز داره و بعدش حتمن باهاش هماهنگ میکنه.

فرزاد شش هفته بعد، خبر غرق شدن دختری رو توی دریای شیراز میخونه. نزدیک اسکله جسد دختری سی ساله پیدا شده که معلوم نیس کیه.

فرزاد نگران تر از همیشه در رو باز می کنه، طلا نوبخت با چهره و هویتی جدید با یک شاخه گل به فرزاد سلام می کنه.

تخت بخواب.

این داستان دو تا پسرِ.

نوید و نیما.

برادر نیستن، کاپلن.

توی رابطه شون چیزی به جز عشق نمی تونی پیدا کنی، فک کنم همین کافی باشه واسه توضیح اولیه ی شناخت شخصیت ها.

این آخرین ورق از قصه ی زندگی شون، توو یه جایی که اسم نداره هنوز. منتظر بودم تموم شه واسش اسم بزارم، شاید آخرین این متن.

امروز کارت معافیت نوید اومده ولی نیما رو معاف نکردن.

میشینن که با هم حرف بزنن، ببینن چی کار میتونن کنن، خیلی منطقی بر خورد می کنن با قضیه، نیما میتونه اعتراض بزنه و دوباره پیگیر کاراش بشه، میتونه از طرق دیگه اقدام کنه، میتونه فرار کنه. میتونه نره و بعد از هفت سال بخره سربازیشو.

با اینکه خیلی مستن اصلا غیر عادی به نظر نمیان، من که دارم از بیرون میبینمشون اصلا متوجه درانک بودنشون نمیشم.

نیما توو سنگ کاغذ قیچی برنده میشه و سوییچ رو از نوید میگیره، میشینه پشت فرمون.

نوید میگه که اصلا خوشحال نیس، از چیزای نصفه نیمه خوشش نمیاد.

نیما چشماش خیس میشه.

نوید ازش خواهش میکنه گریه نکنه.

نوید خودش گریه میکنه.

مسیر برگشت توو اتوبان شلوغ واسه همین راهنما نمیزنه نیما و مستقیم ادامه میده.

تلفن نوید زنگ میخوره، شیشه رو میده پایین و تلفن خودش و نیما که دستشه رو پرت میکنه بیرون.

الان توو یه مسیر بین شهری دارن میرونن، یه کلمه هم حرف نزدن با هم بعد از شروع گریه.

نیما میگه که زندگی سخت تر از اون چیزی بود که فکر می کردم.

این مسیری که انتخاب کردن مثه جنگلای عباس آباد هیچ چراغی نداره وظلمات مطلق.

نوید میگه میدونی چیه؟ اصلا بیخیالش، چراغا رو خاموش کن، تخت بخواب، من هستمت پسر.

نیما چراغای ماشین رو خاموش میکنه، صندلیشو میده عقب، نوید ضبط رو زیاد میکنه،نیما پاشو رو گاز فشار میده.

شب بخیر زندگی.