خرگوش ها برای تو

رسم‌ مروت نیست که تا دیروز در ظلمات پرچین گیسوانت خودم را گم کنم و اکنون از درخشش بی بدیل ستاره های دنباله دارِ جاری بر رُخت بی خود شوم و بی منزل.

انگار تازه فهمیده باشمت، تنت لطیف تر از واژه، پوست خوش رنگ‌دستاتنت را هیچ دستارچه ایی لایق نیست حتی ابریشم، اگر به من بود و قوانین حقوق حیوانات دست و‌پایم را نبسته بود، میگفتم فقط با بچه خرگوش ها دستانت را خشک کن.

Advertisements

ته روچ

جنگل رو دمه صبح، مه برداشته، حتی با چراغ مه شکن هم نمیتونم چیزی غیر از سیاهیِ چشمات ببینم.

جاده پر از مه شده، ببینم، نکنه تو باز دوباره علف کشیدی؟

میگه بیا ته روچ رو برا تو نگه داشتم، لباشو میبوسم و میگم همین درسته، تی اچ سی ها برق میزنن تو هات باکس ال نود مشکی، از دهن تو که بیرون میان درخشان ترم میشن تازه، با چشمای بسته نفس میکشم از عمق ریه ت، من مدلِ بیمارِ توعم لعنتی.

دستمو میگیری و میبری وسط جنگل، توو سراشیبیِ تندِ سبز رنگ،سکوت محضِ اینجا بهترین مجال دوستت دارم گفتن از ته دلِ، از توو جیبت نفاز رو در میاری، لباس غواصیمون رو میپوشیم و یک دو سه، یه قطره چشم چپ، دو قطره چشم راست چون از سمت راست باید برگردیم به جاده، وقتی نفاز میریزیم انگار با چشمای باز شیرجه زدیم توو اقیانوس آب شیرین، با قرنیه م طعم کم نمکش رو حس میکنم و تو همون دختری هستی که بی مهبا نمک غذا رو زیاد میکنی.

میگی الان یه چیزی برام بنویس، این عین نامردیه دختر، من جلوی تو هیچ وقت نمیتونم دست به قلم ببرم، من حتی جلوی تو پایان نامه م رو هم ننوشتم و خودت صفر تا صدشو انجام دادی، میخندی، نخند نامرد، من ادعام میشه توو نوشتن، میخندی، خب بخند منم میخندم.

خطر

من با دیدن چشمات به استقبال مرگ رفتم، تا جایی که تابلو های راهنمایی رانندگی تصمیم گرفتن خطر چشم گرفتگی از جانب تو را هم راستا با سرعت غیر مجاز هشدار بدن در مسیری چون چالوس در شبِ حفره ی جاده، در طول خاکستر علفی که مراقبی روی زمین نریزد، در حرکت آهسته ی قایق روی سطح مرداب انزلی که مبادا پرنده ایی بپرد.

خطر گرفتن برق نگاهت اما، قسم می خورم، در هیچ کتاب راهنمای الهی بر من نازل نشد، تو عجیبی، صبوری، خطرناک.

یادت هست روزی که روی تختت نشسته بودم؟ هنوز دوست بودیم، تو کارگردان بودی و من بازیگر، داشتی آماده میشدی، من ساکت بودم، گفتی چی شدی پسر؟ گفتم منتظرم آماده شین، دروغ گفتم، من تیر خورده بودم، خونم هنوز روی آن تخت هست.

بکشید بیرون تورو خدا

من نویسنده م.

پول در میارم از این راه!

هیچ چیز در این بلاگ واقعیت نداره!

هیچ چیز رو به خودتون نگیرید!

لطفا نگایید!

اینا تمرینای نوشتنن که تبدیل به صندلی نشم در طول مسیر زیبای زندگی!

لطفا نگایید!

به حیوانات جنگل میگم دهنتونو بگانا!

من راجع به هرچی اراده کنم میتونم بنویسم،عاشقانه،اداری،توبیخی،نقد و هر مدلی که ممکنه!

نیاز بود اینجا اعتراف کنم، هیچ چیز این بلاگ واقعی نیست!ابدا!

اگه شما واقعیتی دیدین مشکل از ذهن بالغ شماست!

بهارنارنج

من تمام خواب های ندیده یمان را صبر کردم، سانتی متر به سانتی متر فاصله یمان را اشک.

من تمام درنگ‌های تو را مبتلا شدم و تمام سکوت هایت را دچار لعنتی.

وقتی خندیدی، آه شدم به سقف اقیانوس.

وقتی پلک زدی پرت شدم به عمیق آسمان.

تر شد باران برای نبودنت اینجا، آفتاب سرما زد به تمام نارنج های بازار.

لعنتی تو میدانستی چقدر عاشق نارنجم ، لطفا وقتی بر میگردی از بهار باغتان که هیچ وقت ندیدمش برایم باهار نارنج بیاور.

درنگ

آغوش تو اگه مثلث برمودا هم باشه، این منم که بدون چتر نجات بر فرازش، آزاد، سقوط میکنم.

تو همون مخدری هستی که میدونم برای نفس کشیدنم مشکل درست می کنی و با حرارت دستام روشنت می کنم و ازت کام می گیرم.

شکلاتی که با خوردنت قطعا دیابت میگیرم و کام آن، نمیتونم ازت بگذرم.

راستی تا رنگ موهات چیزی بین مشکیِ راه شیری و سپیدِ خاکِ ماهِ ،بدون که من حتی اگه شناگر خوبی هم باشم، تو دریای درنگِ مواجی که معلوم نیست وسط مدِ یا جزر، معلوم نیس شوق ماه داره یا زمین، معلوم نیس آرومه یا وحشی، بی پروا میپرم، بدون بال پروانه، بی پروا میپرم به شوق غریقِ تو شدن.

مَرو مَرو

قصد سفر که میکنی شهرم همه ی شب های دنیا رو یکجا میخره لعنتی.

قصد سفر که میکنی انگار صادره از تمام شهر های پشت به خورشید میشم.

قصد سفر که میکنی زمان سر در گم میشه بین عقربه های ساعتم.

قصد سفر که میکنی زود تر از همیشه وقت خاموشی فرا میرسه.

قصد سفر که میکنی دیگه واژه ی سفر هم برایم ناخوشاید است،اصلا لعنت به همه سفرهای بدون من،لعنت به همه ی سفر های بدون تو.