Month: February 2019

خون خون میاره

خون خون میاره.

اینو وقتی فهمیدم که دیدم یه نفر خون جلوی چشماشو گرفته بود. من دیدم، من خون توی چشماشو دیدم. وقتی به مرتضی گفت بی بته دیدم چشماشو. عصبانی بود و نمیفهمید چی داره از چشماش میریزه بیرون، بخدا اونجوری به من نگاه میکرد من حتمن یه جاییم میشکست.

من اونجا چیکار میکردم؟ اینو بابام فردای فاجعه ازم پرسید.

من یه پسر بچه که دلش میخواسته فوتبال بازی کنه. سر ظهر رفته توو میدون، توپشم زیر پاش.

بعد خون دیده که جلوی دیدگان مرتضی بوده، چکیده رو دشنه و رسیده به قلب یه آدم بی بته.

خون خون میاره.

خون رو با خون میشورن. فرقیم نداره او منفی باشه یا آ مثبت. میریزن روو هم لخته میشه و یکی این وسط میمیره. شدت لخته زیاد باشه ممکنه آدمای بیشتری هم بمیرن. ممکنه حتی سگت هم کنارت همونجوری که داره ازت خون میره بیرون و لخته میشه روو آسفالت بخوابه و بلند نشه.

بخدا من دیدم، میگفتن خونش لخته شده توو رگش. بعد چشماشو خون گرفته بعد بغض کرده و گفته بی بته.

مگه بی بته چقدر بده؟ مدرسه میرفتم یکی گفت بدترین فحش دنیا مادرجنده نیس، بی بته س.

بی بته.

بهش نمیاد ازش خون بچکه، حالا باید پهنش کنیم توو آفتاب روو بند.

احتمالا بند اعدامیا.

قبل از اذان صبح پهنش کردن رو طناب.

Advertisements

زن یا خانوم

بنظرم واژه ی خانوم در برابر واژه ‌ی زن مودبانه تره.

اما

واژه ی زن بسیار بسیار شاعرانه تر نسبت به واژه ی خانومه.

آیا نمیشه نتیجه گرفت که شعر در بن مایه ی خودش کمی باید گستاخ باشه؟ حداقل ابیاتی که کلمه ی زن توش جاریه؟

شما دقت کنید:

زن زیبا بود در این زمونه بلا

میزان گستاخی رو مشاهده میکنید؟

یا

زن در طلب است که ما جامه بدریم

انصافا گستاخ نیست؟

حالا شما به جای زن بزار دختر، بزار خانوم، خدایی جواب نمیده.

ننوشتن

پیدا کردن دوست برام حس خوبی داره.

گاهی به خودم میگم آدم باید دوستاشو‌ بنویسه، بنویسه از لبخندشون از گریه شون از آرزوشون از شکستشون از گوششون که سوراخ نیس تا پاشون که رباط پاره کرده و همه و همه و همه و همه.

باید نوشت تا حسم بهشون دوباره گُر بگیره ولی گاهی میگم نه،الان زوده.ممکنه یارو کیرت کنه و بره.ممکنه اصلا نفهمه عمق حستو ممکنه مسخره باشه براش ممکنه اصلا ندونه دریا چیه ممکنه ندونه دشمن کیه ممکنه نفهمه مراسم آخر هفته خونه رویا چه قدر مهمه.

اگه کسی ندونه نمیشه براش نوشت،نوشتن لامصب میکشه آدمو،همین کیبورد میکشه آدمو،هم از نوشتن هم ننوشتن.

من شاید از ننوشتن و ترس از نوشتنش یه روز مردم.

در سطح

به نظر من داستانی با لحن ادبی نوشتن کار خیلی خاصی نیست. همه جا هست، اصن داستان وبلاگی نباید کتاب باشه و خشک که اتفاقا بدم نیس چنتا غلط هم داشته باشه توش.

نوشتن جمله هایی مثه: آن روز اتفاقی افتاد و من اشک در چشمانم حلقه زد تا قدردان کودکی هایم باشم.

واقعا چیز پیچیده ایی نیست. همه ی کتابا پرن از این لحن فرسوده و قدیمی.

منم قبول دارم تایمی که داشتم فاز عاشقا رو در میاوردم و برای او مینوشتم، گاهی اونقدر دو نفره میشد که از حوصله شما خارج بود. خودمونیم گاهی خیلی هم بد و‌حال بهم زن بود.اما خداییش هیچ وقت خالی از احساس نبود. خودتون بزارید جای یه نویسنده که باید در سطح برای کسی که دوسش داره بنویسه.

چون نمیشه و نباید همیشه عمیق شد. چرا که یارو میره ازدواج میکنه تو کیر میشی و تمام. حالا بگذریم، فیلمنامه نوشتم، اگه نساختمش میزارم اینجا بخونید نظر بدین.