Month: January 2018

اعتراف یک

او اونقدر خوشگله که به نظرم باید همه تابلو های دمه دریاچه چیتگر رو بردارن بزنن توو مسیر چوبی تا پاساژ، چوبی تا پمپ بنزین، چوبی تا فرعی چندم و چندم و کلا مسیرایی که میره، که ملت غرق نشن توو اون موجا، من خیلی حرف میزنم، خیلی، شوخی و جدی هم فرق نداره، من از موهای بلندش ترسیدم، موهاش که بلند بود صدامو درست نمی رسید به تارهای عصبیِ گوشش، صدا اصولا خیلی بازیگوشه، صداها فقط توو گوش نمیدن، صدا ها میرن توو مغز آدم، میرن توو مغز استخون آدم، میرن توو پوست و گوشت و خون آدم و نفوذ میکنن به تمام سلولای زنده و مرده و سبز و سرخ و خاکستری مغز! گانگلیون ها هم نمیتونن در برابر صدا مقاومت کنن، هرچقدر هم که بخای صدای موسیقی رو زیاد کنی باز هم یه صدایی رو یه موقع ناخودآگاهت میشنوه، که میگه سلام فلانی، من فلانیم، و تو پشمات میریزه که وای!مگه میشه!

دور نشیم، صداها، خیلی بازیگوشن، میرن توو موج موها، میچرخن،تاثیر کلام رو گم میکنن،زبونم چشم داشت و محو چشماش میشد،خب هر عقل سالمی که البته اون میگه خلِ،وقتی اون چشما رو ببینه مبهوت میشه، خب منم آدمم دیگه،مبهوت شدم،اصلا من نشم کی بشه؟کی مثه من میفهمه اون ره رو؟کی مثه من شعر میتونه بگه؟خود براتیگانم نمیتونه به خدا واسه اون زیبایی بلند طلایی واژه بچینه کنار هم! یکی از شعراشو فرستادم واسه صالحی، بهم گفت پاشو بیا، آدرس داد من نرفتم چون اصلا حال نمیکنم باهاش، فقط میخاستم ببنیم نظرش چیه،اونم با اینکه خودش چندان سال نیس، قهمید من سالمم،من زبونم اینجا از دستم در رفت، عاشق چشماش شد، چشمامو قرض کرد گذاش روو دندونام، که بتونه چش توو چش بشه باهاش!فقط صدام دیگه کار ساز میتونس باشه که اونم باز در گیر موج سواری میشد،دستامم که دور بود، بار اولین گفت بهم وای بغلت،کاش امرجنسی هاگ داشتم، ولی صدام بازیگوش بود، تنها راهی که میشد رسید به گوشاش، زدن موها بود،من دارم از اون موها همیشه همراهم،لعنتی کاش حداقل میتونستم بفهمم میای اینجا هنوز یا نه، چرا هیچ سرویسی نیست که نشون بده میای یا نه، قبلا یه لایک میزدی و خب چه کاریه؟من خودم چراغ خاموش داستان میکنم و توقعی هم ندارم اصلا چی میگم؟چرا منحرف میشم ولی نمیتونم وانمود کنم که برام مهم نیس که میخونه یا نه، مهمه،خیلی هم مهمه!حالا کاش بخونه.

موهاش موهاش، امان از چشماش، کاش یه روزای منو از لای موهاش بداره بندازه بین شیار انگشتاش، کاش با جومی برم توو خوابش، اون بود، اون میاد، باز دمش گرم، منم برم کاش، جومی میگه چرا نمینویسی کابوس، میگم حاجی گرخیدم،ولی مینویسم باز از جومی، قول!

عه الان لایکم کرد.برم خوشالی بیشتر!

Advertisements

نکتار

آنگاه که همه به کلیشه ایی که نامش رویش است سوظن دارند،من با تکیه بر فضایی خالی حُسن ظنی بر آفتابی که برف را روبرویش آب میکند شعر میخوانم،نه از خودم که از او، نه بر خودم که برایش،از مصدق،از فروغ،فریدون و بهمنی،بهمن ماهِ سردیست،اشک منجمد شده و تنها صداست که میگریاند،نه تصویر و نه نوشتنی،صدا هرگز تکراری نمیشود،تا به حال به این فکر کرده اید که از بیست و چند سالگی تا زمان پیری صدا همان صداست؟تغییر نمیکند،هر آنچه من رنگین تر و‌سخت تر و‌مغرور تر،هر آنچه او دور تر،هر آنچه لفافه ها بیشتر که کسی نفهمد مبادا؟من عاشقم بگذار بفهمند،اما خودمانیم سکرت حالش بیشتر است،بگذریم کجا بودم؟هان صدایش،برای صدایش اینسپنی نیاز است،دروغ چرا وقتی خواب بود صدای نفس هایش را ضبط کردم،دروغ چرا برایش هرروز بیدار میشوم،داشتن معشوق نیازم هست،دروغ چرا،پنهان چرا.

سوق

یه چیز خیلی طبیعیِ

من از او‌الهام میگیرم و مینویسم، بهش فکر میکنم و مرگ یادم میره،یادم میره که ممکنه توو پیچ بعدی یکی رو‌بکشم.

ممکنه توو پیچ بعدی یه ریسه ایی پاره شه و یه پیله پروانه حتی مطلع الفجر،اختتامیه جشنواره ی فجر امسال،سال خون و ترانه و‌شعرهایش.امسال سال ضمیر سوم شخص مفرد بود برای من مثل پارسال و اکتبر همون سال که گف اینجا نیس.

باید بلند شم از اول بخونم همه این بلاگ و اون بک آپایی که به اسمشن و سر آخر اضافه کنمش به پایان نامه م که ای وای بر من که تا امروز ننوشتم ازش!من تا هنوز از او ننوشتم، که هرچه نوشتم او بود و هنوز او نیست.شامانیسم باید اونو مطالعه کنه،تو چجوری بلدی جون بدمی به یه بو؟!به یه لیوان و به یه پوست دستی که سال هاست برای منِ!

که هنوز من نبودم

امروز کاش اون مشتری اوکی بده و من خوشال شم از اینکه بلدم از هنرم پول دربیارم و بزنم توو دهن همه اونایی ک میگن از هنر پول نمیاد،هنر من نوشتن از اونِ که بی مهابا عشق و وطن و تن رو باهم توو من زنده میکنه و جیک نمیزنه،درست مثله وتن ،من برای سانت به سانت رسیدن بهش جنگیدم،بیا که آغوشم سرد شده از دور بودن خالت،ماهت که گرفته بیا بیا

دفن

نتونستم نیام

مگه آدم رفیقشو‌تنها میزاره؟

اینهمه سال زندگی کردم ندیدم این برفو.

خاکی معلوم‌ نبود همه ش سفید، پسر کل شهر کفن پوش‌ شده.

بغض میدونی چیه؟ میمیردی میبستی اون کمربندو؟

سرما میدونی چیه؟لعنتی مرگ بلدی حالا پزشو‌میدی؟!

چه دکوپاژی داش لحظه آخر رفاقتا

هنوزم میگم آدم رفیقشو نمیکنه زیر خاک.

نمیتونم هیچی بخورم،حتی دیگه ادا هم نمیتونم دربیارم،تا لحظه آخر فک میکردم میای یهو،دهنتو،کپ کردیم همه!

نه گریه میشه کرد،نه زار میشه نزد،چرا پاهام سست شد روو قبر؟چرا افتادم،آخ زانوم دیوص!

بابات گف علی عروسیشه،اصلانم گریه نکرد،ما کفن دیدیم شهرمونو ذجه زدیم.

شاید بابات بهتر میدونه.

بعض سختِ

بعض میکشه

من یکی رو دوس دارم،نمیخام بمیرم.

من یکیو دوس دارم،میخام بمیرم.

نمیخام با پا خاک بریزن رو صورتم،گل سرد.

میخام یکیو دوس داشته باشم میخام بمیرم.

زندگی واسه ما سخت میشه،وقتی فکرشو‌نمیتونی کنی،مرگ همینقد نزدیکه به رفیقات به خودت.

یکیو دوس دارم بمیرمم مردم دیگه،آخرش میگن اونم یکیو‌دوس داشت،اون ولی دور بود از اشکی که تنها چکوند روو یه کپه برف

برف

سفید مثه رنگ مورد علاقه ش،خاکستری تابیده توو آسفالتی که پیدا نیس،ماشین گیر میکنه و فکرم پیش یه نفره،کاش زنده بمونه.

اول پل،زیر تیر چراغ برق نور زرد

برف که میادا

آدم دلش میخاد بزاره بره یه جایی

بنویسه، بخونه،ساز بزنه،بره بشینه اونقدی که برف بشینه روش،سنگین شه،گوش که به صداها،بشینه و یخ بزنه مثه کوه یخ،بشه کوه برف،بشه کوه دردی که با سرما سر شده،بعد یه آتیش روشن کنه و ترق ترق یخایی که آب میشنو بشنوه،بشنوه که یه صدایی بهش سلام میکنه،بشنوه صدایی که میگه امیر،صدایی که یهو بهش میگه دوستت دارم،بشنوه که میگه همین که میگه…

برف که میادا

آدم دلش میخاد،حتی اگه اندازه اسب مغرور باشه،اندازه همه دنیا درد داشته باشه،برف که میاد یخ میزنه شاخام،یخ میزنه خودخواهیام میخام وایسم با گوله برف کبود شم

برف ک میادا من با خیالت میرم همونجا که میدونی،دستام یخ میزنه و مینویسم برات،روو پله ها میای توو رابطه،لباتو میبوسم و با چراغ گردون قرمز مثبرمیگردم تووماشین.

برف ک میادا قرارمون توو شهر من همونجاس،شهر تو چی؟

بعد از انتخاب اسم اشکم دراومد یا هیچی اصن

ببین اصن هیچی نمیخام بگم

نمیخام‌پز بدم به زون دردا

نمیخام کلید کنم رو‌ ترک آرکایو

نمیخام روو لحظه ی بیدار شدن مانور بدم

نمیخام روو بیخابی حساب کنم

حتی روو ناخودآگاه خوابام

هرچند هیشکی نمیتونه بفهمه،هیشکی نمیتونه تجربه ش کنه!

فقط ببین بهت قول میدم

یه روز کنار هم توو جاده چالوس چپ میکنیم.

یه شب توو دریا کنار هم توو قایق موج خور میشیم و غرق هم.

یه عصر کنار هم میافتیم توو چاله ی هوایی به هلکوپتر سبک.

یه ظهر توو قطاری که داره تونل رامیان رو رد میکنه میمونیم.

یه سحر بعد از اذان صبح کنار هم تیر بارون میشیم.

یه نیم چاشت گله گرگا کنار هم شرحه شرحه مون میکنن توو جنگل پشت کلبه.

یا نمیدونم

تو‌اون ور دنیا

من

اینور دنیا

ولی همزمان و‌کنار هم.

اینو میدونم.

نه نشد

حتی نتونستم برم سر خاک، پسر پاشو جلو‌پاساژ اندیشه سورپرایزت کنیم با یه ون که توش پر از رفیقاتِ!

حتی نتونستم برم سرم خاک.

میرم عکسای پیجتو میبینم تولدت وسط جاده که به کاناپه خیس از بارون پیدا کردیم،حتی نمیخام بیام سر خاک.

پسر لعنتی اعصابمو خورد کردی، رفتی توو مخم!

تدوین کن اون فیلم لامصبو دیگه!سه سال گذشت! چقد دیگه صب کنم که ببینم اون فیلم مریضو؟!

من نمیخام بیام سر خاک!

لعنتی مطمعن بودم خبر دروغِ!تو از این کارای کسشر زیاد میکردی!هنوزم میگم دروغ!

اگه این متنو میخونی، زودتر فیلمو تدوین کن بیار ببینیم پسر!

بگو‌چاقالا اینستا گرامو نگان!حالم‌و بهم میزنن،بیا بیرون از زیر کامیون،دیبس!