Uncategorized

dog fucked

یه روز شرکت خودمو توو ایسلند میزنم و هرکی خایه مالی کنه بهش میگم

داگ فاکِد د بال ساکر

بر وزن انتخابی مطمعن

یا

دین دیرین دیرین دیرین

یا

خایه مالو سگ بگاد

ایینا به کنار، پول خلاقیت نمیاره و فقط آدمِ خلاقِ که همیشه جذابِ.

حجت تمام.

Advertisements

نعلبکی

یک چفت چشم از بالای بارو ها مرا دید، من از پایین تماما به خشت ها میخوردم، او آمد، دروازه ام شد از رو به رویم.

گل از گلم شکفت، رنگ ها را دیدم.

جلوی چشمانم، با چشمانم،با چشمانش،با چشمانم دیدم که آبی و بنفش و سبز برایش به سرخی زدند.

تماما او

تماما برایش

همیشه خوشحالم کنارش.

تیر ۹۶

این متنیه که تیر ماه نود و شش نوشتم.

اومده بود بره یه سر تا سینما قیام و بعد بره توو لمیز و یه چایی لته بخوره، منم باهاش رفتم. هر چی نباشه  من دوستش که هستم، اون دوستم که هست.

نشستیم و اون رفت که سفارش بده، قرار بود طبق معمول من هات چاکلت اسمال و اون چای لته ی مدیوم بخوریم، سفارش هم دادیم و گرفتیم و اومدیم نشستیم طبقه بالا روی اون کاناپه ِ.

گفت از تو چه خبر؟ منم تمام خبر هام رو که به تو ربط میداشت گفتم، گفت تا حالا باهاش حرف زدی؟گفتم نه، گفت هنوز؟ گفتم آره.

من تمام چیز ها رو بهش گفتم، از تو گفتم، از رنگ لاکت، از سفرت به اینجا و نیامدنت به خانه هنرمندان، نیامدنت به دعوت دیدن اجرای نمایشم، از رفتنت به پارادیزو و از بتمن.

من تا به حال با تو صحبت نکردم، نمی دونم راجع به بتمن با تو حرفی دارم یا نه، نمیدونم تو کودوم یکی از برگرای پاردیزو رو دوس داری، نکنه وگنی؟حالا باشی هم فازی نیس، اما دیگه نمیتونیم بریم جیگرکیِ کشتارگاه ها، خود دانی.

من اصلا نمیدونم راجع تو با خودت چجوری میشه حرف زد، من فقط برات مینویسم و از تو به بقیه می گم، میخام تاتر بسازم، اما یه دلیل می خوام.

ادیت شده در اردیبهشت نود و هفت:

تو به خاطر من موهاتو زدی، من به خاطر تو نمایشی نوشتم از تمام دغدغه های جنگیم، برای تو با نبودنت و روحت که خبر هم نداشت جنگیدم.

کنسر

خبر از کشف عضو جدید دادن توو بدن انسان.

یه چیز سیال.

تو سیال روحی لعنتی.

اینترستیشیوم.

تو در تمام لایه های میان بافتیِ ناموجود من موجودی.

در اوجِ فرو رفتگی

شاید دلم یهو تنگ میشه، اون اعتقادی به تنگ شدن چیزی جز واژن نداشت. اون نمیفهمید وقتی قدم میزنه هارمونیِ قدماش سنگفرش میدون رو جلا میداد. اون حتی یادش نیس تعداد قدم ها رو. من دلم تنگ میشه، من میدونم که چقدر عمل دوست داشتن، در برابر عمل کشتن خاطره یا عمل خندیدنِ بی روح یا عمل به روی خود نیاوردن ،قویِ.

اون نمیدون اما.

اون نمیدونه حفظ تعادل شهرش بسته به چشمای اونه، فک کنم شما که اینو میخونین میگین بسه کس نگو، کسشر بگو بخندیم، اما واقعا آدم همیشه نمیتونه توو مود خنده باشه، به خصوص با گوش دادن ترکی که توو‌پست قبلی گذاشتم براتون، داشتم میگفتم راجع به تعادل، ببین من میدونم اینجا زلزله اومدا، اونجام اومد، اما خب تقصیر چشاشه که امان امان…

منتظر میشم دیگه، کاری که همیشه دوستش نداشتم اما دروغ چرا، خوب بلدم صبر کردن واسه اونو، ایمان دارم بر میگرده، حتی توو خواب،ده سال دیگه، میدونه هیشکی مثه من دوسش نداره هیشکی.

شایدم نه