Uncategorized

برای ممدِ با صدای خودم

زندگی مثله چرم میمونه.

جا باز می کنه برات هرچی بری جلو تر

توو مترو

توو اتوبوسای بی آر تی

مثله آئودی تی تی که توو هر خیابونی بری براش جا هست، فرقی نمی کنه به نام شهید باشه یا اسم یه گل، ناطقی یا نسترن، هاشمی یا کشاورز.

چه تو بخای چه ناراضی باشی از همه چی

نور رو خورشید برات پیک میکنه صبح به صبح

تاریکی رو چشمای سیاه معشوقت وقتی از صبح متنفرِ

متنفر میشی از هرچی تاریکیه میخای همیشه نور باشه ولی نور تو نه آفتاب

گردون روز وقتی میرسه به ظهر دلت سنگ آسیاب گندم میشه و به خودت میگی

عشق و عاشقی چرا یادم نمیره؟ دلم سخت تنگ همبرگرای با پنیر بدون قارچِ سلفِ که.

یادت میاد بچه بودین، تو و دوستت و دشمنت

قد یه سیخ کبابم نمیتونستی هضم کنی زندگی رو

معده تون جا نداشت قدِ الان

قدتون قد الانتون نبود

باز کرد برات پوست کلفت و نازکت کرد به جاش

قد کشیدی واسه خودت

دشمنتم لابد همین ورا یه جایی باز کرده که

وقتی حواست نبود یهو هلت بده

هلت بده به جایی که خاک هواتو کرده باشه

زمین هوا تو کرده باشه

زیر زمین هواتو کرده باشه

ولی غافلِ که دوستت و تو

هوا کردین برای بدخواها

واسه ابلها

اون رو زمین هوای تلافی داره وُ

تو توو یه تیاره میدونی که زمین لایقت

منتظرِ رسیدنِ وزنِ توعه

که روش بری کِس دمبال

تف بکنی،جا وا کنه واسه خندیدنِ نصف شبت تو کوچه ایی که شاید اسمش عددِ

هفت؟شایدم هشت؟

میدونم چیزی نیس که گروعه یه نه باشه

شاید باشه نود و چار

بشینه تنگ نومت

به شرطی که چرم دلت تازه باشه

از شتر و گاو و بزغاله باشه

یادت نره بچه بودی

هرجا میخواستی برات جا بود

توو قسمت زنونه

اتوبوس

عروسی

هر جایی جا میشدی

واسه همین شاید دلت جا داره

جا واسه من واسه اون دختره و دوست اون دختره و اون یکی دختره که شاید یه روزی دشمن اون یکی دختره بشه.

ببین میگم برو یه جایی که جاته.

الکی نگن جا پیدا میشه برات بیا ردیف اول برو ردیف سوم.

قدت دیگه بلنده همین روزا بود که دنیا اومدی چند سال پیشا

یه جایی بود سبز

موهاتم کوتاه مثه موی اون یارو خوب میدونی

همون که جاش خیلی خوبه توی دلت

آره آره بخند بره

میگم بیا بریم یه جایی که همیشه یکی از ما مقصره.

Advertisements

زندگی چرمی

میگن چرا نمینویسی.

به جان دوتا دوسدخترم و سه تا دوسپسرم درگیرم. درگیرمو هستم.

سر اجرام، خیلی خفنِ این احسان گودرزی و قبول کنین در برابر اون آدم سختشه نوشتن. ترانه میگه کیو کیو بنگ بنگ، ترانه میگه میترسم از این کشور خوسیده ی خوشبخت.

حالا من این وسط چه تراوش کنم که ستاید ازو این زمان را؟ ندانم چیستی.

بنظرم آدم باید بره یه جایی که یکی براش جا باز کنه. واقعا ها، زندگی مثه چرم میمونه یکم بگذره جا باز میکنه حالا اینکه کجا رو باز میکنه کجا رو آنلاک رو شانس ابدی میدونه.

برای یادگاری

آگوستوسارا صبح بیدار شد. بعد از اینکه اولین قهوه ی آخرین روز تابستونو ریخت توو لیوان به این فکر کرد که چقدر دلش برای منفور ایرانیش تنگ شده. قهوه ش رو خورد و احساس کرد مزه ش نسبت به پارسال فرق کرده.

آگوستوسارا سالی یه بار قهوه میخوره اونم توو همون روز بخصوص، یه جورایی انگار میخواد خودشو گول بزنه با این جمله که ” اه، چقدر این تابستون بد بود، اه چقدر این قهوه تلخه” ولی همه ی سلولای بدنش میدونن اون چقدر عاشق تابستون و چقدر از پاییز و متعلقاتش اعم از بارون و ابر و قهوه بدش می اد.

ریموت در پارکینگ رو که میزنه، تا زمانی که در باز شه، میره توو اسپاتی فای و میزاره روو شافل.

انگار دیشب بارون اومده، خیابونا خشکن ولی بوی هوا نشون میده که چه خبر بوده. دیشب تا خروس خونِ اینجا همسایه ی آگوستو داشته بلند بلند انجیل می خونده برای رسیدن فصلی تازه، اونم نمیدونه پاییز کهنه ترین و مونده ترین فصل دنیاست. هرچی بارون شدت بیشتری می گرفته اونم صداش رو بلند تر می کرده.

توو اتوبان که میافته، وقتی سرعتش میرسه به هفتاد مایل بر ساعت، یهو آهنگی از سیاوش قمیشی پخش میشه. خیلی اتفاقی.خیلی خیلی اتفاقی.

همه چیز انگار آروو میشه، آگوستوسارا حس می کنه انگار الان وقتشه، این موزیک، موزیک اون زمانه! زمانی که هیچ دغدغه ایی توو زندگیم ندارم، بدون هیچ نگرانی از خواب بیدار میشم، آروم ترین رانندگی عمرم رو انجام بدم، هیچ چیزی نتونه منو آزار بده، اون موقع حتی اگه جنگ هم بشه، با این موزیک میرم و دست به کمر تانک ها رو نگاه می کنم که توو خیابون دارن راه میرن.

آگوستوسارا هیچ وقت سیاوش گوش نداده بود.

آهنگ رو پاز کرد، برگتشت خونه، توو مسیر حتی یک چراغ قرمز رو هم رد کرد.

سریع رفت پای لپتاپش تا یه میلی برای منفورش بنویسه، اولین کلمه رو که تایپ کرد:

“حیوون”

منصرف شد.

نامه های الکترونیکی شدت و عمق چیزی رو که میخاست بگه رو نمیرسوند. کاغذ و خودکار بیکشو برداشت، رفت پشت فرمون، سیاوش پلی کرد، چراغ ماشین رو روشن کرد و شروع کرد به نوشتن:

“حیوون

تو اصلا میدونی چقدر متنفرم ازت؟

دیگه مهم نیست.”

استارت زد تا برسه به اولین صندوق پست، ماشینش باتری خالی کرده بود. سه روز بود که چراغ داخل ماشین روشن بوده.

فلک زده

صداشو انداخته توو سرش عین یه بچه شیر شیش ماهه داره شیشه ایستکا رو میشکونه و میگه حرومزاده ها گمشین بیاین بیرون تا نزدم همه این حیوونکیا رو بدون آب و بسم الله حروم کنم.

خندم میگیره از این همه شاخ بازیش.

دیروز سیمین اومده از آلمان. براش یه سیبیل اورده که میزاره روو صورتش و فکر میکنه دیگه الان گنده لاته محل شده و میتونه داد و بیداد راه بندازه. احتمالا تا فردا که همچنان فریاد میکشه بر سر مورچه های فلک زده، همسایه ها پیش خودشون می گن اوه اوه باز دعواشون شده با این طفل معصوم.

طفل معصوم خونه ی ما از نظر همسایه ها، نه تنها معصوم نیست بلکه خیلی هم گناه کاره.

اونا نمیدونن که چه اتفاق هایی پیش اومده تا طفل معصوم به اینجا برسه. اونا نمیدونن طفل معصوم اگرچه مثله یه بچه شیر شیش ماهه نشون میده که خیلی مظلومه ولی حدود هشتصد و نه سالشه و قبل از اینکه من به دنیا بیام، پدرم، پسرش بوده، قبل از اون پدر بزرگم پسرش بوده و همین طور تا آخر، اما من اونو برادر خودم میدونم.

پدرم میگفت که طفل معصوم فلک زده شده، طی یه سری از اتفاقات که دلیلش رو تا اومده بگه، بقیه عمرشو داد به طفل معصوم و من و خواهرم سیمین.

وقتی طفل معصوم فلک زده شد، یه صدایی توو خواب به پدر واقعیش گفت که آسمون و خورشید و فضاو کلا فلک دیگه نمیتونن طفل معصوم رو تحمل کنن، ازش زده شدن، میخوان بالا بیارنش و بعد تجزیه ش کنن، میخوان بشه مثله مورچه ها، آخه اونا هم طبق یه افسانه ایی که اونو خود طفل معصوم توو خوابش زمزمه میکنه، فلک زده ن.

آسمون و زمین براشون نمونده، پناه بردن به دل زمین تا از دست آسمون توو امان باشن، طفل معصوم به خاطر اینکه طلسمش از بین بره، باید همه مورچه هارو از زیر زمین بکشه بیرون، تا آسمون تکلیفشو با اونا مشخص کنه، مورچه ها از بارون بدشون میاد، مثله من، دیدن یه وقتایی یهو بارون میگیره؟ اینم بدونین که اگه باز اینجری شد، طفل معصوم مورچه کشیده بیرون و آسمون داره مجازاتشون میکنه. ریلی ربطی به کارواش و پاییز نداره، صرفا طفل معصوم آخرای تابستون پر کار تر میشه.

منم چون اولین بار به طفل معصوم گفتم داداش، طلسم شدم، صرفا خواستم بدونین، من نمیتونم با کسی سکس کنم از اونروز به بعد، به نظرم همه دندون میزنن و کار بلد نیستن. یه روز طفل معصوم اومد توو خوابم، بهم گفت واسه اینکه طلسمت برداشته بشه، باید یه گونی برداری و کل دنیا رو بگردی، هرکس دندونش افتاده بود بردار و جمع کن، برو توو خونشون بدون اینکه بفهمن، برو توو فاضلاب اگه انداختنش دور، برو توو بالششون اگه اون توو گذاشتنش، فقط نزار برسه به دست فرشته ی دندونا، که عقب میمونی ازش، ملت فک میکنن اون فرشته س ولی نه، اون دزده دندوناس که داره واسه لحظه ی مرگ من دندون میکاره تا با دندونای آدما منو گاز بگیره، از طرف همه ی آدما منو بخوره، میخاد همه توو پاره کردن من سهیم باشن. من از خواب پریدم و وقتی رفتم بالا سرش ، قبل از اینکه چیزی بخوام بگم بهم اشاره کرد برگرد به تخت خوابت.

حالا فقط سیمین توو این خونه س که طلسم نشده و احتمالا توو پرواز برگشتش به آلمان سقوط میکنه و میمیره.

من میمونم و یه طفل معصومی که فلک زده س و طلسم هایی که نمیدونیم چجوری باید باطل شن و یه آلت راست. عین آهن سفته، واسه همینم شد که تصمیم گرفتم آهن آلاتی بزنم، کسی نمیدونه جز من که اون الف خونده نمیشه.